درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
Feed

تبليغات
وبلاگستان
لينک به من

باقي قضايا
   ماجرای خواستگاری رفتن های من ( قسمت دوم )

با ديدن اين عده آدم هاي شكم گنده و گردن كلفت ، حسابي جا خوردم . گفتم كافي است يه چيز نا مربوط از دهنم در بياد ، آني قورتم مي دهند ... مخصوصآ اون آقا معماره كه بهش عوض آقا مي گفتند ، خيلي وحشتناك بود . خون از چشماش مي زد بيرون !! شايد به نظر من چنين آمد ...

  ماجراي خواستگاري رفتن های من (قسمت اول )

ماجرايي كه قصد تعريف كردن اون رو دارم مربوط به خيلي وقت پيش است . شايد از اولين سال خواستگاري رفتم كه به سر انجام نرسيد ، چيزي حدود ۳۸ سال گذشته باشد . ولي من براي آگاهي جوون هاي امروزي از شرايط قديم ، اون رو نقل مي كنم . اگر چه فكر مي كنم جذابيتي نداشته باشد ، ولي براي ياد آوري خودم هم كه شده مي نويسم .

  باور می کنید " والاحضرت پهلوی " من را به همسرم رساند ؟

تو خارك يه جوري سر حرف رو باز كردم .. گفتم قربان از اين باعچه معروف ديدن كرديد ؟ گفت آره .. ولي من از محصولاتش استفاده نمي كنیم . چون تقريبآ مصنوعي است . ما معمولآ نيازمون رو از پاريس يا لندن تآمین می کنیم !! بعد پرسيد شما مرتب اين جا مي آييد ؟ آهي از ته دل كشيدم و مثل هنرپيشه كه نقش بازي مي كنند ، گفتم ..

  روزی که " ساواکی ها " در آسمان شکنجه شدند !

تصوير آرشيوي است

واقعآ وحشت كرده بودم . خيلي خيلي ترسيده بودم . با خود گفتم عجب غلطي كردم با او به اين سفر اومدم . كساني كه از جاده چالوس مسافرت كرده اند ، مي دانند فاصله كو ها خيلي نزديك به هم هستند . ولي او با خونسردي از لا به لاي اين كوه ها عبور مي كرد . فاصله بال هاي طياره به كوه ، خيلي خيلي كم بود . كوچكترين غفلت سبب برخورد و انفجار مي شد . همش فكر مي كردم

  فرود در جاده خاكي شهر ّ " بانه "

تصوير آيت الله صادق خلخالي

در دو طرف جاده ، سيل انبوه مسافران و رانندگان عبوري كه احتمالآ مدت طولاني اسير تشريف فرمايي  ما شده بودند ، با تعجب به اين غول آهني مي نگريستند . برادران ژاندارم چنان با دقت و وسواس  آن ها رو مهار كرده بود ، كه بنده خدا ها  حيرت زده   فكر مي كردند چه خبر شده است !! به هر حال براي برقراري مجدد رفت و آمد راه ، طياره رو در منتهي عليه جاده نگاه داشتييم ... 

  توهم باجناق " حداد عادل " ، مسير زندگي ام را عوض كرد

حال و روزم رو نمي فهميدم .. مدام خودم رو لعنت مي كردم كه چرا بهش حقيقت رو نگفتم .. آخه منو چه به دبير سرويسي ..؟ اون هم يه نشريه ورين ادبي !! خدايا چه كار كنم ؟ اگه بگم نمي تونم ، آبرويم مي ره .. اگه برم كه از عهده اش بر نمي آيم ...  من كه تجربه روزنامه نگاري رو ندارم . بد جوري كلافه شده بودم . من مي دونستم كه ترقي جاه  صد در صد دچار توهم شده است .

  چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم !!

بعد از دقايقي امتحان آغاز شد . مي خواستم با چشم بسته تست ها رو بزنم تا زودتر به خونه برگردم . اما در اين موقع در سكوت سالن صدايي شنيدم كه شخصي به آرومي مي گويد : بي .... سي ... بي ..... آ ... به طرف صاحب صدا برگشتم .ديدم شاگرد ممتاز كلاس داره پاسخ سئوالات رو به نفر پشت سريش مي رسونه . به عقب نگاه كردم ، ديدم

  سه ماه گذشت ....

تصويري از من در دفتر نشريه سينمايي مكث

دلم مي خواد يه اعتراف كوچيكي هم بكنم ... باور كنيد دوستان عزيز ، من در زندگي چندين و چند ساله ام ، هرگز حسرت چيزي رو نخوردم . ولي يه روز كه كامنت هام رو چك مي كردم ، ديدم يه بنده خدايي كه فكر مي كنم از اين جوون هاي بسيجي بود ، برام آدرس لينكي به نام " صلوات " رو گذاشته و از من خواسته بود اگه....

 
Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type