درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
Feed

تبليغات
وبلاگستان
لينک به من

باقي قضايا
  ماجرای من و خانم دکتر ..!

 اندر مکافات دوستی با خانم دکتر جوان 

 اگه بدونید چقدر خودم رو لعنت کردم ..!؟ همش با خود می گفتم .. مرد حسابی به تو چه لیلا با چه وسیله ای به جبهه می رود ..!!؟ حالا خوب شد ..!!؟ آخه من که مسئول ترمینال نیستم که بدونم سه روز دیگه چه مقدار بار و مسافر داریم .. ؟ از پرواز به منطقه خاطر جمع بودم . ولی اگه جا نبود چه ؟ از ستاد اعزام تا پایگاه کلی با لیلا بحث کردم .. گفتم ببین برای راحتی تو خودم رو به دردسر انداختم .. !! او بنده خدا چیزی نمی گفت .. و من با خود اندیشیدم شاید این ماه فرجی بشه تا از خر شیطون پیاده بشه .. یا من در این یک ماه فکری برای خروج لیلا از ایران بکنم .. !! به همین دلیل بحث رو ادامه ندادم .. لیلا تو ماشین گریه می کرد .. و می گفت می دونم شهید می شوم و تو خیالت از دست مزاحمت های من راحت می شه .. !!

  ماموریتی مشترک با کلاه سبزها ..

پروازی خطرناک بر روی خاک عراق با کلاه سبزها

9klnvzyagcyabdv04k49.jpg

برادر وقتی حالت اضطراب و نگرانی ام رو دید ، با لحنی دوستانه و لهجه شیرین اصفهانی گفت .. جناب مدرسی تعجب می کنم  چرا این همه بی حوصله  هستی ..!!؟ ما تعاریف زیادی از روحیه شما شنیده بودیم .. !! با خود گفتم حتمآ تازه کار است .. و گرنه می شناختم . خلاصه بعد از احوالپرسی گرم صحبت رو به وضعیت جنگ و شرایط مملکت کشانده و افزود .. وضعیت جبهه ها الحمدالله به نفع رزمندگان اسلام است .. عقابان تیز پرواز هم که غوغا می کنند .. ولی در بخشی از جبهه های جنگ ، دشمن با توجه به در اختیار داشتن نقاط استراتژیک به برادران ما در اون منطقه  ضربات جبران ناپذیری وارد می کنه .. ما به حول قوت الهی قراره عملیات مشترکی با برادران هوابرد انجام دهیم .. برای این کار عده ای انتخاب شده اند .. و از ان جایی که عملیات خیلی ریسک اش بالاست .. وظیفه خود می دونیم با انتخاب شدگان صحبت کرده و در صورت نوافق وارد جزئیات خواهیم شد .. نفسی راحت کشیده و نطق ام که تا اون لحظه کور شده بود ، وقتی فهمیدم قضیه پرواز است .. سینه ام رو جلو داده و گفتم .. حاج اقا فکر کنم شما تازه تشریف اورید .. در عملیات " ناجی " یا ماموریت " رعد دو " انگار گروه ما بود که به منطقه اعزام شد !! شوخی  شوخی گفتم حاج آقا پیر زن رو از طیاره می ترسونید ..!!  در حالی که می خندید از من خواست در این مورد به کسی حرفی نزنم تا خبرم کنند ..

  چگونه چند زنبور سبب سقوط هواپیما شد !؟

مستندی از نشنال جئوگرافی

  جیغ و فریاد بر آسمان شیراز ..!!

ماموریتی پر ماجرا به پایگاه شیراز !  

ncpt0z74y9zpla5t96z5.jpg

معمولآ در شب هایی که گروه های پروازی به دلایل خرابی هواپیما و یا هوای مسیر مجبور به اقامت می شدند .. برادران گروه ضربت از همون ابتدا راه خود رو از بقیه جدا می کردند .. و بلافاصله با خودرویی که از سوی عقیدتی سیاسی ان شهر یا پایگاه براشون فرستاده می شد ، ما رو ترک می کردند . و موقع پرواز سر و کله شون پیدا می شد . اما اون شب برادر میم قبول کرد که همراه ما باشد ..  نطق بچه ها کور شده بود .. و به اهستکی به من ناسزا می گفتند که چرا این انتن رو با خودم آوردم !! خلاصه ابتدا از جوک ها و لطیفه های بی خطر آغاز شد .. بچه ها وقتی دیدند برادر بیش از همه قاه قاه می زنه .. دیگه ترس و ملاحظه رو کنار گذاشته و کم کم رقص و آواز آغاز شد .. حالا قر نده .. وای چه بزن و بکوبی !! من هم که بر روی قابلمه ای ضرب گرفته بودم و دوستان رو در خواندن ترانه های روحوضی یاری می رسوندم . آی گذشتم ..   گذشتم از در شمس العماره ... بدیدم پیرزنی قد خمیده بد قواره . به خیر سرش پنج من ب.... واه پدر سوخته چقدر بد مزه ر .. ( ببخشید تو رو خدا ، عذر می خواهم ) .. از همه خنده دار تر قهقه سید بود .. تمام سال ها پرهیزکاری رو یک شبه به باد داد !! بعد نوبت جوک های مردونه رسید که خدا بیامرز عباس استاد بود .. بیچاره سید ظاهرآ فک اش رو عمل کرده بود .. هی پاچه شلواز من رو می گرفت ..  و می گفت  بهروز خواهش می کنم ..  این قدر من رو نخندون .. اصلآ  بی خیال عزاداری اقوامم ، من مادر مرده فک ام رو عمل کرده ام  بخیه هایش باز می شوند .. !! خلاصه جاتون خالی خیلی اون دو سه شب زیر خمپاره و موشک و بمبارون شکاری های دشمن ، ما خیلی خندیدیم .. خیلی خوش گذشت ..  عامل ان هم سید بود !!

  خاطره ای از شورش خوزستان

  از فرط گرسنگی با سگ ها شام خوردم !  

alhr0c785c0jyoggprlq.jpg

قرار بود یک گردان از تکاوران مسلح را در آبادان پیاده کنیم . همان گونه که اطلاع دارید اکثر اوقات هوای منطقه خوزستان غبار آلود و توآم با گرد و خاک است . و برای ما همیشه فرود با مشکل همراه بود . مخصوصآ زمان جنگ که اجازه مکالمه با زمین رو جز مواقع اضطراری نداشتیم ..!! و تمام سیستم های ناوبری برای عدم شناسایی شکاری های دشمن خاموش بود ! یادمه برای نشستن در فرودگاه اهواز ، اون سیلو های دوقلو رو نشون گذاشته بودیم .. و با مشاهده ان ها گردش به راست کرده تا سیلو ها در سمت چپ هواپیما قرار گیرند .. ! برای فرود در باند آبادان هم مجبور بودیم وارد خاک عراق شده و گردش به راست کرده تا در آبادان فرود بیاییم !  در آن روز های بحرانی خوزستان فرود واقعآ غیر ممکن بود .. یادمه به خاطر حساسیت وضع کشور تصمیم گرفتیم هر جور شده فرود آییم ! اما به دلیل خرابی سیستم های ناوبری ما اشتباهی در حال فرود در بصره بودیم !!

  ده تصویر منتخب 2008

پست ویژه

  فرود با موتور خاموش

اشتباه یک کارگر ، موجب خاموشی هواپیما شد !   

https://public.blu.livefilestore.com/y1pWcp9AGmvijmpZSOHjr4nEpE2qI9hXFuC4IXs1jASuCneWWAp_xoaEaGWemP3VVuUh8LSKH1_zCWPGkmmI_p2cA/1.jpg?psid=1

هواپیما با سرعت ۲۰۰ کیلومتر در ساعت به بچه ها نزدیک و نزدیک تر می شود ... کاپیتان به دلیل نداشتن چرخ جلو .. هیچ کنترلی بر روی ان ندارد .. به دلیل فشار شدید به ترمز ها هر دو لاستیک هواپیما ترکیده و از بین می روند .. ناگهان یکی از بچه ها متوجه حادثه شده و دوست خود رو خبر کرده و هر دو با شتاب رکاب زنان فرار می کنند ..!!

   چرا آمریکایی ها شکنجه ام کردند !؟

    یک دروغ  باعث شکنجه ام شد !      

6b3832c7ji5ofizpfovu.jpg

 حتمآ شما هم این ضرب المثل را شنیدید که می گویند .. شیری که از مادر خورده بود ، بالا اورد !!؟ خلاصه وقتی سیاه پوست گردن کلفت وارد اتاق من شد .. آن دو پرستار مرا با او تنها گذاشتند .. از ترسم سلام کردم !!  به زحمت پاسخ ام رو داد .. نفس نفس می زد .. انگاری قبل از من چند نفر دیگه رو معالجه کرده بود !! او هم وقتی کپل های من را دید .. سوتی کشیده و به اصطلاح سیاه ها گفت .. وای چه سفیده !! نمی دونستم چه کار می خواهد بکند ؟ آن ها چیه دستش !! نه انگار خرما نیستند .. دانه بلوط هم که نیست .. پس چی می تونه باشه .. ؟ می ترسیدم سوال کنم .. همش با خود می گفتم حتمآ می خواهد ماساژ ام بده .. عقلم به جایی نمی رسید .. ناگهان دیدم .. ای بابا ( خیلی عذر می خواهم .. واقعآ شرمنده .. ) یکی از اون هسته بلوط ها رو به انتهای روده من داره فشار می ده ..!! و بقدری بزرگ بود که داخل نمی شد .. سپس با انگشت دستش با تمام قدرت فشار داد .. جیغ ام به آسمون بلند شده بود .. لحظاتی بعد دیم دولا شد و همون تلمبه بادی سیاه رنگ را .. سر شیلنگ را به روی هسته گذاشته و با دست دیگه با قدرت هر چه تمام تر تلمبه باد رو به حرکت در اورد !! یک لحظه احساس کردم ۳۰۰ PSI باد در حال چرخش درون روده هایم هستند .. و در اخر مانند بادکنکی از دهانم خارج شد .. عرق مرگ به من دست داده بود .. توان جیغ زدن رو از دست داده بودم .. یه لحظه احساس کردم شیری که از مادر خورده بودم داره بیرون می آید ... !!

 
Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type