درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
Feed

تبليغات
وبلاگستان
لينک به من

باقي قضايا
  در خواست مرخصی زمان جنگ

ترفندی خونین برای اخذ مرخصی !

طفلک پیرمرد با مشاهده ما در خونه اش حدس زده بود که باید اتفاقی افتاده باشد .. چون مناسبت نداشت دو تا از پرسنل اش این همه راه رو کوبیده و در خونه اش بیایند .. بنده خدا مسئولیت اش خیلی بالا بود .. طبق قرار اول من نمایشنامه رو شروع کردم .. بعد از کمی مقدمه چینی گفتم .. ممد آقا .. نمی دونم از کجا شروع کنم .. بعد از این که شما اداره رو ترک کردید ، بین " خوزه خوره فری لوز  "  . و برادر " پیری " جر و بحث و بگو مگو آغاز شد .. هیچ کدوم هم کوتاه نمی آمدند  .. تا این که " پیری " فحش ناموس داد .. و ابراهیم هم خیلی به رگ غیرت اش برخورد .. و همین جوری که نعره می کشید .. می گفت : من لر هستم .. به ناموس من توهین می کنی نامرد !!؟ و سپس در یک لحظه کلت کمری اش رو کشیده و دو تا تیر به مغز برادر پیری شلیک کرد !! و او بلافاصله فوت کرد .. !! آقا ولی هم طبق برنامه ، با صدای بلند زد زیر گریه ..

  متآسفم ... !!

  ای کاش در جنگ نابود می شدم !    

این حرف هایی که در این چند روز زده شد ، تازه بخش خیلی کمی از بخور بخور ، رانت خواری ، دزدی ، فساد و خیلی مسایل دیگه که جرآت اشاره به آن را ندارم .. من فقط می تونم برای خودم متآسف باشم که در چنین مملکتی زندگی کرده .. و شب روز برای دفاع از آن چه سختی هایی که من و امثال من نکشیدند .. دلم برای دوستان شهیدم می سوزه .. که چقدر اعتقاد داشتند .. مثل من نبودند که به خاطر عشق به وطن و پرواز ؛ به جبهه های جنگ پرواز کنند ... چقدر احمق بودم که تا همین دیشب لباس پروازم رو در جالباسی آماده کرده بودم که اگه خدای ناکرده زبونم لال بازم دشمن هوس دست درازی داشت ، اولین نفری باشم که در خط پرواز حاضر بوده و آماده پرواز به جبهه باشد  .. اما با شنیدن این سخنان ، لباس را به گوشه ای پرت کرده و از خودم متنفر شدم .. احساس می کنم حسابی رو دست خوردم .. تازه الان می فهمم شرافت ، صداقت ؛ خاطرات سربازی ؛ سالم زیستن ، عشق به میهن مخصوص کتاب های درسی است ...

  صاعقه باز هم حادثه آفرید !

سانحه بر فراز اقیانوس اطلس

با اخلال در سیستم ، خلبان متوجه علایم الکترونیکی در کابین می شود .. او خیلی زود در می یابد همه سیستم های ارتباطی از کار افتاده است ... تشعشعات بعدی سبب اخلال در سایر سیستم های ناوبری می شود .. حالا دیگه هواپیما به خاطر نزدیک شدن به حریم ابر های سی . بی همانند پر کاهی به این سو و ان سو پرت می شود .. هیچ یک از مسافران حتی خلبان و خدمه پرواز گمان نمی کنند که مشکل مرگ آفرین باشد .. آن ها از طوفان های شدید تر هم عبور کرده اند .. سیستم خود کار هواپیما تقریبآ ده اخطار رو به مرکز اعلام می کند .. هواپیما برای لحظاتی متعادل می شود .. اما برای یک لحظه کاپیتان متوجه می شود فرامین سفت شده و حرکت نمی کنند .. او حالا به وضوح ابرهای خطرناک رو در صفحه رادار خود تشخیص می دهد ..

  فرود های اضطراری

 همه سوانح مرگبار نیست  

i5nqhgd6woigi1y1buqv.jpg

پست ویژه

  پشت پرده تبلیغات چه خبره !؟

سلامت حضور زنان در مطبوعات 

 

آقای شریفی نیا به تلفن همراه ام زنگ زده و کلی گله و شکایت که .. مرد حسابی پاک منو ضایعه کردی !!؟ تو که قرار بود پنبه هنرپیشه ها رو بزنی ، خب به خودم می گفتی تا حسابی بهت خط داده و راهنمایی ات می کردم !! نه این که نون یه مشت هنرپیشه بی گناه رو آجر کنی ..!! من هنوز گیج و منگ از حرف های رضا بودم .. واقعآ نمی دونستم در باره چه حرف می زند !؟  قسم خوردم که در جریان نیستم .. می شه از اولش تعریف  کنی !؟ بیچاره شریفی نیا با لحن گله آمیزی گفت .. بهروز از تو یکی توقع نداشتم .. دختر های لعنتی تو رو  ( منظورش خانم های خبرنگارم بود ) بردم سر صحنه فیلمبرداری که گزارش تهیه کنند ، حالا تیتر زدی که در وسط کار آقایون جهت استراحت هی می رفتند توی یک اتاق که از ان بوی ناجوری می آمد ..!!

  خرمشهر آزاد شد .

 پرواز برای فتح خرمشهر  

توجه كنيد .... هم ميهنان عزيز توجه فرماييد ،هم اكنون به خواست خداوند متعال ... شهر خرمشهر آزاد شد .. خونين شهر آزاد شد و ...  خيلي خوشحال شدم ... نمي دانم دقيقآ چقدر از اعلام اين خبر گذشته بود كه به شهر تبريز رسيديم ... فوري پياده شدم تا اين خبر خوش را به آن رزمنده چشم انتظار بدهم ... به محض اين كه بالاي سرش رسيدم ... ديدم در خواب عميقي فرو رفته .. چهره اش ديگر خسته و درناك به نظر نمي رسه ... تكانش دادم .... برادر .... برادر ...  بهيار پرواز با اندوه گفت : جناب سروان او همين چند دقيقه پيش تمام كرد ...

نميدونم فهميد كه شهرش آزاد شده يا نه ...؟ ولي مطمئن هستم روح او هم با خرمشهر آزاد شد ....

۲۵ سال از آن روز گذشته .... هر وقت يادم مياد .. از ته دل گريه مي كنم .. روحش شاد .

 

  34 فرشته واقعی - قسمت آخر

 ۳۴ فرشته واقعی - قسمت آخر  

9b4xgrdyji6hxpqhhlhv.jpg

 پرستار با لمس كردن كرباس خطاب به عمادي می گوید  .. مشگل بزرگي كه داريم  من نمي دونم كدوم يك از اين كوچولو ها خودشون رو خراب كردند .. عمادي می گوید  . خب كاري نداره ما يكي يكي بچه ها رو بو مي كشيم !! پرستار مكثي كرده و می افزاید  .. آخه متآسفانه من بو نمي فهمم !‌ عمادي می گه  من هم هيدروليك پاشيده جلوي دماغم ... تا دوش نگيرم هيچ بويي رو نمي فهمم ! در همين هنگام يكي از رزمندگان با دست به گوشه اي اشاره كرده و می گوید  .. اون برادر رو مي بينيد ..؟ هموني كه اون گوشه نشسته ... نفز سوم از اون دست .. بله .. اسم او اكبر تيزه است .. او مثل گربه شامه تيزي داره .. تو عمليات هاي اكتشاف با بو كشيدن هايش انواع مواد سمي بعثي ها رو تشخيص مي ده !! واقعآ شامه تيزي داره .. عمادي در حالي كه خنده اش گرفته است می گوید  آخه من برم بگم اكبر جون بي زحمت بيا شلوار بچه ها رو بو بكش !!؟‌ فكر مي كني چي به من بگه ..؟ ! رزمنده در حالي كه مي خندد می گوید  نه بابا .. سخت نگير .. او سرش درد مي كنه براي اكتشاف .. هر نوع اكتشافي باشه فرقي نداره !! بي جهت بهش نمي گن اكبر تيزه ...

  حمل 34 فرشته

ماجرای ۳۴ فرشته کوچولو   

9b4xgrdyji6hxpqhhlhv.jpg

 سرگرد مهدوی بعد از شنيدن توضيحات فني لودمستر خود ، خطاب به دكتر گفت .. آقاي دكتر واقعآ متآسفم كه كاري نمي توانم براي اين طفلان معصوم بكنم ... تازه هر هواپيماي ديگري هم بيايد ، شما باز به اين مشكل بر خواهيد خورد ..بهتره يك فكري برای حمل آن ها بكنيد .. من با اجازه تون مي رم فلايت پلان پروازي ام رو بنويسم .. ودر حالي كه از جاي خود بلند شده بود كه اتاق را ترك كنه .. پرستار جوان كه تا ان لحظه ساكت و آرام به دهان يكايك آقايون نگاه مي كرد ، به حرف در آمده و در حالي كه به سوي سرگرد مهدوي مي رفت .. جلوي او را گرفته و با صداي بلند گفت .. آفرين بر شما .. همين .. وسيله نداريم شد جواب !!؟‌ آفرين به غيرت شما .. شما هم اسم تون رو نظامي گذاشتيد ؟!! والله من كه يك زنم غيرت و مردانگي ام از همه شما ها بيشتره ... شما چطوري دلتون مياد اين بيچاره ها رو گرسنه و تشنه به اميد خدا ول كنيد ... حتي اگه عراقي بودند ... حتي اگه بچه گربه هم بودند .. ما در مقابل ان ها مسئوليت داشتيم .. اين هم شد جواب ؟ جا نداريم يعني چه ؟ مگه چقدر جا مي گيره ..؟ روي كف هواپيما قرار بدهيد .. بگذاريد به قول همكارتون به سقف هواپيما بجسبند .. بهتره كه اين جا زير بمبارون عراقي ها گرسنه و تشنه هلاك بشوند ...

 
Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type