درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
Feed

تبليغات
وبلاگستان
لينک به من

باقي قضايا
  پرواز به گینه استوایی !!

   ماموریت سری در آفریقا   

(3) Small---1.jpg

 به محض ورود به هتل چشمم به مستخدمه دو رگه زیبایی افتاد که خیلی معاشرتی بود .. من او را برحسب عادتی که در امریکا دختران سیاه پوست رو خطاب می کردم ، با عنوان " شکلات سیاه " نامیدم  .. !!  خیلی خوشش اومده بود ! منوچهر چون در ایران اموزش خلبانی دیده بود ، اصطلاحات خاص معاشرت با خانم ها رو نمی دونست . و با دهانی باز محو مخ زدن های من بود .. ! اما این که چرا روی او زوم کرده بودم .. این بود که  اولآ انگلیسی خوب حرف می زد ! دوم این که مطمئن بودم با بچه های گروه قبلی حسابی دمخور بوده است !! خطاب به دوستم گفتم .. منوچ شرط می بندم از دهان این دختره بیرون اورم که علی نجیب اینا کجا رفته اند .. !!؟  با پوزخند گفت .. خره از کجا این همه مطمئن هستی .. !!؟ گفتم عجب خنگی تو .. دختری به این زیبایی مخصوصآ با تسلطی که به زبان داره محاله توی این مدت طولانی به پست بچه های قبلی ، مخصوصآ علی نخورده باشه .. !! 

  حماسه نبرد هواپیماهای خفاش

 روزی که آواکس ها بریدند ! 

 (2) Small---1.jpg

تعدادی کاتالوگ خرید هواپیما را از امریکا اورده بودند .. ( انگار که می خواستند دوچرخه بخرند !! به همین راحتی !! ) و ما با خواندن توانایی های آواکس ها مرتب سرمون سوت می کشید ! و هر کی از در وارد می شد فکر می کرد مسابقه فوتباله که همه سوت می کشندند !! و سپس خودش هم سوت می کشید .. ! در میان تصاویر موجود در کاتولوگ چند فریم برای ما ندید بدید ها خیلی جالب بود .. ! در تصویر اولی بیش از نیمی از کره زمین از بالا دیده می شد .. تصویر بعدی جلوتر امده و اروپا رو نشان می داد .. سومی روی ایتالیا زوم شده بود .. چهارمی یکی از شهر های ایتالیا بود ، عکس بعد شهر و رفت و امد مردم رو نشون می داد .. فریم بعدی یکی از شهروندان که در حال روزنامه خواندن بود را به تصویر کشیده بود .. و عکس اخر نوشته های ریز روزنامه هم قابل خواندن بود .. !! یک روز موقع صرف نهار با  چند نفر امریکایی که برای سر و سامان دادن و هماهنگی اموزش اواکس به ایران امده بودند در باره این بوئینگ ها بجث می کردیم .. ان ها وقتی دیدند آب از لب و لوچه ما آویزان شده و مخ ها همه به سوت سوت افتاده ، با پوزخند اعلام کردند .. تازه این یک چشمه کوچک از توانایی های آواکس هاست .. خیلی از سیستم ها برای ورود به ایران کور شده اند .. !!

  سانحه ای دیگر

    سهل انگاری میکانیک سانحه داد  

41.jpg

  کلک ممد قلیون به قاچاقچیان !

وقتی خلافکار به دزد می زند

(2) Small---1-Asli.jpg

بعد از اتمام حرف هایم .. لحظاتی به سکوت گذشت .. مرد جوان در حال تفکر بود .. سکوت دفتر خیلی آزارم می داد .. بعد از دقایقی دادستان همدان کشوی میز خودش را به آرامی بیرون کشید .. من هم چشم از حرکات و رفتار او بر نمی داشتم .. می دونستم همین حرکات دست و تصمیمی که صاحب این انگشتان قراره بگیره ، تآثیر مستقیم بر سرنوشت یک یا بهتره بگم چند خانواده دارد .. لحظات به کندی در حال سپری شدن بودند .. مرد جوان از کشوی میز خود یک جلد کلام الله مجید بیرون اورده و در حالی که به ان بوسه می زد خطاب به من گفت ... به همین کتاب آسمانی سوگند می خورم که اگر به جای شما آن طرف میز برادرم یا پدرم ایستاده بود ، پاسخ ام قطعآ منفی بود .. ! اما نمی دونم چه سری در گفتار شما نهفته است که به شما نه نمی توانم بگویم ... !! به قول آمریکایی ها توی دلم گفتم ... Thats It و در حالی که به معجزه کلام الله بار دیگر اطمینان حاصل کرده بودم ، این بار بلد بودم که چگونه از این مرد مومن تشکر کرده و به او اطمینان بدهم که هرگز این لطف و محبت او را فراموش نخواهم کرد ..

  سوسن عشق اسطوره ای من

خاطرات نخستین عشق من

اصلآ یک در صد هم فکر نمی کردم که روزی از تصمیم مناسبی که گرفتم پشیمان شوم .. ! اما شاید باورتون نشه .. کم تر از یک هفته نگذشته بود که دیدم ای دل غافل همه پل های پشت سرم را خراب کرده ام .. !! راستش رو بخواهید با اراده ای که داشتم ، تصورم این بود که سختی دوری سوسن را تحمل کنم .. اما اولین دلتنگی درست از زمانی آغاز شد که صدای داریوش و ترانه هایی که سوسن مدام گوش می داد را شنیدم ! منی که متنفر آهنگ های غمگین بودم ، عاشقانه وازه به واژه کلمات ترانه را گوش کرده و با صدای بلند در خلوت خودم با اشگ و ناله فریاد می زدم .. مخصوصآ اهنگ " کوچه ها " وقتی به این بخش از آواز می رسید که ... حالا باید سر رو زانو بگذارم ... وای نفس ام قطع می شد .. !! عین یک دختر بچه زار می زدم .. ولی بی فایده بود . باید سرنوشت ام را می پذیرفتم .. ! واقعآ عین دیوانه ها شده بودم ..

  سقوط هرکولس در کهریزک

واقعیت های گفته نشده جنگ درسال ۶۰

Small---1.jpg

 طبق معمول ابتدا رشته کلام رو کشاندم به جبهه و جنگ .. ! رئیس دادگاه پرسید .. شما در بمباران های برون مرزی هم شرکت می کنید .. !!؟ بدون هیچ درنگی در حالی که سعی می کردم خیلی عادی جلوه کنه ، با خیره شدن به چشم قاضی مربوطه گفتم .. بله قربان .. اتفاقآ ما همین الان از عراق می آئیم .. با اجازتون من " کرکوک " رو زدم !! و جناب مومنی هم پایگاه هوایی " الولید " رو داغون کرد .. !! به خوبی احساس درونی او را درک کردم .. و متوجه حس همذات پنداری اش شدم .. او با لهجه اصفهانی غلیظ اش پرسید .. ممکنه بپرسم با چی می پریدید .. !!؟ تا فیروز اومد جواب بده .. با سقلمه ای شدید بهش فهموندم که خفه خون بگیره . .. چون مطمئن بودم ناخواسته خواهد گفت .. هرکولس !! و خیلی خونسرد در پاسخ او گفتم .. ما با " چاک " می پریم !! ( چاک به الوار های چوبی کوچکی می گویند که جلوی چرخ های هواپیما قرار می دهند !! ) خب قصد من مزاح بود .. اما وقتی دیدم متوجه نشد ، سعی کردم بازی رو ادامه دهم ... دیگه افتادم تو خط مردم آزاری .. و پشت بندش افزودم .. قربان نبودید که ببینید چه غوغایی بر پا شد .. ! چند تا " پلت " ( کفی فلزی که بار ها را روی آن قرار می دهند ! ) دنبال من و جناب مومنی افتاده بود .. ! با نیم نگاهی به فیروز زبل .. دیدم بدجوری سرخ شده و عنقریب است که از خنده منفجر بشه .. !! با سقلمه ای دیگر کمی او رو آروم کردم  و ...

  ناگفته های جنگ ...

یادی از دوران جنگ و مقاومت

Small---1-Asli.jpg

هرگز تا پایان عمرم نگاه مشتاق آن جوان سیه چرده را که در ردیف جلو و نزدیک پلکان کابین روی برانکارد به حالت خونین و نالان در شرایطی که سرمی به دستش وصل بود را فراموش نمی کنم .. او  از من پرسید ..  جناب سروان آیا نمی دانی که خرمشهر آزاد شده یا نه .. !!؟ و من که عجله برای ترک اهواز داشتم .. پرسش او را به حساب هذیان گذاشته و اهمیت ندادم .. ساعاتی بعد وقتی به حکم ستاد تخلیه اهواز بر فراز آسمان زیبای شهر تبریز نزدیک می شدیم تا مجروحان را تحویل دهیم .. با کمال ناباوری  وقتی رادیوی هواپیما صدای مارش نظامی را قطع کرده و با خوشحالی وصف ناشدنی اعلام کرد که خرمشهر آزاد شد .. نمی دانم چرا بی اختیار چهره آن جوان کم سن و سال خرمشهری جلوی چشمم آمد .. !! به خود گفتم .. به محض نشستن یادم باشه تا این خبر خوش را به او بدهم  تا شاید زودتر خوب شود ... اما وقتی موتور های سی - ۱۳۰ خاموش شد و قدم به خارج از کابین گذاشتم .. او را دیدم که با آرامش خاصی به خواب رفته است .. ابتدا دلم نیامد بیدارش کنم .. اما طاقت نیاورده و صدایش زدم ... اما با کمال تآسف دیدم طفلکی شهید شده است .. !! وای اگر بدونید چه ...

  مدرن ترین ماشین پرنده

پرواز با خودروی شخصی خود

Small---11.jpg

 

 
Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type