درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
Feed

تبليغات
وبلاگستان
لينک به من

باقي قضايا
  در آسمان عراق با تکاوران !
  سال نو مبارک
  وقتی رئیس عاشق ننم شد !

درسی که به حاج کاظم هوسباز دادم

با وجودي كه نه من آدم صد در صد متعصبي بودم و نه مادرم زني تودل برو و جوان بود ، ولي نمي دونم چرا يه لحظه از اين كه ناموس ام داره  روي دسته گاز و دسته هاي ملخ هواپيما ولو مي شه ، احساس شرم كرده و سريع دولا شده و عكس ها رو يكي يكي جمع كردم .. فقط يكي از آن ها به لبه صندلي حاج كاظم گير كرده بود .. حاجي كه آدم واقعآ جدي و منظمي بود ، نمي دونم روي چه حس و انگيزه اي چشم از روي عقربه ها برداشته و مانند يك جوان بيست و چند ساله تلاش كرد ننه ام رو از لاي صندلي بيرون بياره ... !! با كمي تلاش عاقبت آخرين عكس با دست هاي زمخت حاج آقا از لاي درز بيرون آمد. ولي قبل از اين كه به من بدهد ، نگاهي به آن انداخت ..

  پیشنهاد بی شرمانه

  نه بزرگ به جناب سفیر ایالت متحده 

دو روز به همين روال گذشت . تا اينكه سرو كله جناب سفير كبير آمريكا پيدا شد . او به همراه دو نفر از مشاوران ارشد خود كه از درجه دار هاي ورزيده و سياه پوست بودند و هر يك به همراه دفتر دستكي وارد متل گرديدند . ما سريع ساير بچه ها رو خبر كرديم تا يك جا جمع شويم . سفير بعد از پرسيدن اين موضوع كه آيا به ما خوش گذشته است يا نه ..؟ دو نفر همراهش رو معرفي كرده و افزود ، اون عده از آقايوني كه مي خواهند راهي آمريكا شوند ، خودشون رو به اين فرد ( اشاره به يكي از همراهان ) و بقيه كه مايلند كشور ديگري بروند به آن يكي ديگر معرفي نمايند !!

  رباعیات خیام در تایتانیک !

 غفلت شاهزاده ميراثي رو به باد داد 

کتاب هم چنان نسل به نسل و دست به دست می گردد تا در دوران سلطنت قاجاريه به دست ميرزا رضای کرمانی قاتل ناصر الدين شاه می افتد. جوانی امريکائی که وصف اين دست نوشته را شنيده بوده و خود نيز ازعاشقان و مريدان خيام بوده است به طمع دستيابی به اين يادگار نفيس به ايران سفر می کند و در رابطه ای که با دربارسلطنتی پيدا می کند عاشق شيرين خانم از شاهزاده خانم های قاجارهم می شود. شيرين خانم نيزبه اين جوان خوش قيافه امريکائی دل می بازد و آن دست نوشته را از ميرزا رضا می گيرد و به او می دهد، و ضمنا به او قول می دهد که خود نيز به امريکا بيايد و با او ازدواج کند.جوان امريکايی با آن هديه نفيسش که به اين آسانی به دست آوده بود سراز پا نشناخته با کشتی به ميهنش بازمی گردد و ...

  خاطره ای از چتربازان

 ماجرای خرابی هواپیمای چتربازان  

 با عبور هواپيما از روي ايستگاه كاروان ، كه سال هاي نه چندان دور پاتوق فرح پهلوي به اتفاق تيمسار خاتم و جهانباني براي مشاهد پرواز وليعهد بود ، اين بار كساني ديگر با اعتقاداتي متفاوت زير لب دعا مي خوانند زنجير تحمل فرود را داشته باشه ... بعضي از قديمي ها معتقد بودند نبايد ريسك مي كردند .. يايد هواپیما با سينه روي باند پوشيده از فوم فرود مي امد .. با برخورد لاستيك هاي عقب و متصاعد شدن دود كم رنگي طنين صلوات فضاي پايگاه را پوشاند .. كم تر كسي بود كه چشمانش خيس اشگ نشده باشد .. ( مثل حالاي من ! ) صداي ريورس موتور ، در هياهوي شادي بچه ها ، خلبانان متخصصان  سربازان نگهبان ، باغبان ها .. و عاقبت قصاب تنومند كه با هر بار خنديدن ، دندان هاي طلايش نمايان مي شد ، گم شده بود .

  ماموریت با ساواکی ها

 روزی که از ساواکی ها انتقام گرفتیم  

تو اون سرماي داخل كابين ، حسابي از ترس خيس عرق شده بودم . اخلاق سگ فرهاد رو مي دونستم كه اگه بهش بگم نكن يا دست بردار ، بيشتر آرتيست بازي مي كنه ( يكي دو چشمه از آن ها رو از زبون دوستان قديمي اش شنيده بودم ) براي همين هيچي نگفتم . لود مستر ها هم مرتب تو گوشي آمار كساني كه غش كرده بودند رو به فرهاد مي دادند ... قربان يك نفر ديگه ... قربان سرهنگه هم بي هوش شد ... و فرهاد نيشخند مي زد و حواسش به كو ه ها بود . براي يك لحظه چشمم به دگمه درجه كنترل تنظيم هوا بالاي سر مهندس پرواز افتاد . با نا باوري ديدم اي بابا ، نه تنها كولر رو روشن نكرده ، درجه رو روي گرما يعني بخاري گذاشته است ...

  متقلب های نامرد .. !

از این بسته های شانس  تقلبی نخرید

همه نگاه ها از روي کنجکاوي به بسته بزرگ آنا بود که چه چيزي درون ان قرار دارد !؟ اما در کمال تعجب و ناباوري ديديم يک کيف کوچک دستي سبز رنگ اون هم از جنس گوني بيرون افتاد ! آنا که با ناباوري بسته رو بالا و پائين مي کرد .. متوجه يک بسته کوچک کاغذي عکس بر گردون شد .. ! همين .. ! طفلک با اون سن کم اش فهميد که مغبون واقع شده است .. ! و اين رو مي شد از نگاه بهت زده اش فهميد .. ! همه بي اختيار به دست آوا چشم دوخته بوديم . مطمئن بوديم که داخل بسته بعدي اسباب بازي مناسبي قرار خواهد داشت .. اما با کمال تآسف درون آن هم جز يک بسته کوچک پلاستيکي ( مار و پله ) بسيار ارزان قيمت و بي کيفيت ، يک بسته آبنبات کوچک ( بنگ بنگ ) هم لطف کرده درون جعبه قرار داده بودند .. ! 

 
Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type