درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   روایتی خواندني از روز اول جنگ

 

روزی که حسن گوشكوب به جاي گوشت ، هواپيما را کوبید !

 

 

 سخن اول  :

  1. در مورد بحث تبلیغات رایگان که در پی نوشت هر مطلب قرار است درج شود و من از خوانندگان محترم خواهش کرده بودم که در باره اولویت انتخاب و حجم تبلیغات نظر خود رو بیان فرمایند . اما جز تعدادی اندک که راهنمایی های کارشناسانه و مفیدی رو ارائه فرمودند ، عده زيادي جوياي چگونگي اين برنامه و هزينه هاي آن شده بودند . ! من به عنوان نمونه در پست امروز چند تبليغ قرار داده و اعلام مي كنم هر يك از خوانندگان مي توانند تبليغ مورد نظر خود را به آدرس جي ميل  ام ارسال فرمايند .

  2.  متآسفانه به دليل اشكالاتي كه در سرور سايت به وجود آمده بود نه تنها موفق به پست مطلب جديد نشدم ، بلكه ارتباط ام با خوانندگان عزيز و محترم قطع گرديد . اميدوارم اين مشكل هر چه زودتر بر طرف گردد .

  3. ديروز اي ميلي از فرزند يكي از همكارانم دريافت نمودم كه خبر ناگوار فوت سرهنگ خلبان " آيت الهي " رو به من داد . آخرين باري كه او را ديدم از بيماري كليه رنج مي برد . به هر حال اين خبر خيلي روي من تآثير منفي گذاشت . و ساعت ها با قطرات اشگ ام ياد اين افسر شجاع را گرامي داشتم . روحش شاد .

  4. مدت ها بود قصد داشتم ماجراي هفته اول جنگ را كه هيچ گاه از ذهن ام پاك نشده است  در چند پست به اطلاع دوستان عزيز قرار دهم . اينك كه  اين مجال بدست آمده است براي آگاهي جوون هاي گرامي به رشته تحرير در مي آورم .

 پايگاه يكم ترابري ، خط پرواز سي -۱۳۰

شب قبل از حمله ناجوانمردانه صدام حسين به كشور عزيزم ايران در خط پرواز شيفت بودم . اون موفع بچه ها در سه شبفت كه به طور گردشي تقسيم مي شد به سر كار مي آمدند . كار شيفت شب معمولآ خيلي راحت بود . و اگر پروازي اعلام مي شد انجام مي داديم . و گرنه به صورت آماده به سر مي برديم . بعضي از  همكاران به دليل اين كه روزها مشغول به فعاليت هاي ديگري بودند ، همون سر شب پوتين ها رو در آورده و مثل خونه ي خاله شون تخت مي گرفتند مي خوابيدند ! بعضي ها هم با دوستان ورق بازي مي كردند ! بازي " حكم " خيلي رواج داشت . البته اين رو هم بگم  خوابيدن و تخته نرد و ورق بازي جرم بود . ولي تركيب هر شيفت طوري انتخاب مي شد كه اغلب با همديگر هم مرام باشند . و اگر بر حسب اجبار يك غير خودي يا به اصطلاح آن ايام يك حزب الهي در تركيب قرار مي گرفت ، افسر سر شيفت همون سر شب او رو آف مي نمود . تا خداي ناكرده نره گزارش بده يا زير آب بچه ها رو بزنه . اما بشنويد از من كه نه حكم بلد بودم و نه صبح ها كار مي كردم كه شب تو اداره خوابم بگيره . به همين دليل تا صبح بيدار بودم و سر به سر بچه ها مي گذاشتم .

 

              

 

خوب يادمه يه درجه دار راننده داشتيم كه طفلك خيلي سر به زير و مومن بود . با شوخي بي ادبانه بچه ها كه واقعآ بد جوري بين برخي از همكاران رواج داشت  سرخ مي شد و با يك لبخند نمكي سعي مي كرد از دست افسران خط فرار كنه . نمي دونم بچه قزوين يا زنجان بود ولي به هر حال اهل هر جايي كه بود خيلي آدم با تقوا و درستكاري بود . بچه ها چون به او اعتماد داشتند كه كسي رو لو نمي دهد و از  طرفي هم  نمي تونستند آف اش كنند چون در صورت نشستن هواپيما او مي بايست با ماشين " مرا تعقيب كن " در جلوي هواپيما حركت مي نمود و جاي پارك را به خلبان نشان مي داد . در حضور او همه كار مي كردند . همون طور كه گفتم يكي از كار هاي من در ايام شيفت شب ، اذيت كردن و سر به سر گذاشتن با بچه ها بود .  اون شب من به اين بدبخت راننده كه بعد از صرف شام تخت مي گرفت مي خوابيد گير دادم . او هميشه عادت داشت  زنگ ساعت خود را براي قبل از اذان صبح كوك نموده و بعد از خواندن نماز صبح با دوچرخه قشنگي كه داشت به خونه اش بره . نيمه هاي شب وقتي در خواب ناز بود و به قولي هفت تا پادشاه رو در خواب مي ديد رفتم سراغش ...

 

يواشكي رفتم سراغ اش و ساعت او را حدود 2 ساعت جلو كشيدم ! و همين طور ساعت ديواري خط پرواز را هم جلو كشيدم و با ساعت راننده تنظيم نمودم . به بچه ها گفتم صداش رو در نياوريد تا ببينيم عكس العمل او چه خواهد بود ؟ ساعت طفلك رآس ساعت 4 ( به حساب او ) زنگ خورد . در صورتي كه ساعت 2 بامداد بود !! بنده خدا سراسيمه بلند شده و خواب آلود به ساعت اش نگاه كرد ولي انگار به چيزي شك كرده باشد رفت سراغ ساعت ديواري خط پرواز ... و زماني كه مطمئن شد  وقت اذان صبح است ، بنده خدا شتابان رفت وضوء گرفت و شروع به خوندن نمازش نمود . بچه ها با ديدن اين صحنه حسابي خنده شون گرفته بود .ولي به زحمت جلوي خنده هاي خود را گرفته و منتظر اقدام بعدي او كه همانا سوار بر دوچرخه شدن و ترك خط پرواز بود ، شدند . و او دقيقآ همين كار را انجام داد و هر يك از ما بعد از رفتن او ، صحنه هاي بعدي مواجه شدن هاي او زا تجسم و تعريف مي كرديم . مثلآ دژبان جلوي در چه فكر خواهد كرد ؟  بچه هاش تو خونه چي خواهند گفت ..؟ واكنش او چگونه خواهد بود ...؟  و همه مي خنديديم ..

              

 

 

خوشا به سعادت چنين افراد ساده و متقي . خدايا من رو بابت اين شوخي ببخش .  به هر حال با دميدن خورشيد و آمدن برو بچه هاي شيفت صبح خط پرواز رو ترك كردم . فقط يادمه كه خونه نرفتم  و  تا نزديكي هاي ظهر بيرون بودم . نزديك ساعت 2 بعد از ظهر بود كه به خونه كه در همين بلوك هاي ده طبقه شهرك توحيد ( محل سانحه هواپيماي سي – 130 حامل خبرنگاران ) قرار  داشت رسيدم . با آسانسور همراه با پاكت هاي ميوه و خريد هايي كه كرده بودم به طبقه نهم رسيدم . از روي تراس جلوي در ورودي خونه مي شد ابتداي باند فرودگاه مهر آباد رو مشاهده كرد . و من همسرم رو صدا زدم تا بار ها رو از دستم گرفته  تا بتونم پوتين هايم رو در بيارم . در همين اثنا چشمتون روز بد نبينه ديدم چند فروند شكاري ( كه فكر مي كردم متعلق به پايگاه خودمون باشه )  در ارتفاع خيلي پائين  و با سرعت در حال پرواز هستند . متعاقب آن چندين صداي انفجار مهيب رو شنيدم . خطاب به همسرم گفتم بدو بيا نگاه كن . شكستن ديوار صوتي كه ديشب در باره اش صحبت مي كردم ، همينه !! همسرم با تعجب جواب داد ولي تو در مورد دود و آتش چيزي نگفتي !!

 

وقتي خوب به باند و پايگاه خودمون نگاه كردم ديدم حق با اوست . انگار اتفاقي رخ داده است ! چون دود غليظي از چند نقطه خط پرواز به چشم مي خورد . به تنها چيزي كه فكر نمي كردم  حمله هواپيماهاي عراقي به تهران بود .  من هميشه عادت داشتم هر هواپيماي سي – 130 رو كه در آسمان مي ديدم  به هركي كه كنارم بود توضيح مي دادم كه  خلبان اين هواپيما كيه ..  از كجا مي آيد .. شماره سريالي كه روي دم آن نوشته شده است چند است !! و ....  البته پي بردن به شماره هواپيما رو از روي چراغ قرمز  روي دم و در بعضي از هواپيماهاي مدل بالاتر كه روي كمرشون قرار داشت تشخيص مي دادم .  ولي مسير و نام خلبان رو از روي جدول پرواز ها  كه بر روي ديوار خط پرواز نصب بود  به خاطر مي آوردم .  اون روز قبل از اين كه همسرم رو براي نشان دادن شكاري ها صدا كنم ديدم كه هواپيماي اكتشافي ما ملقب به خفاش ( تقريبآ كاربرد آواكس رو داشت ) با عجله در حال نشستن در مهرآباد است ! حالا از كجا فهميدم خلبانش عجله داره ؟!!  به خاطر آنتني مخصوصي  بود كه فقط اين نوع هواپيما ها دارند . و خلبان بايد قبل از نشستن بالا ببرد . در حالي كه در حال فرود داشت بالا مي رفت ! فهميدم عجله داشته يادش رفته است !!

 

               

 

 

روز اول جنگ  ،  پايگاه يكم ترابري   :

 

به محض اين كه شرايط رو غير طبيعي احساس كردم ، سريع سوار ماشين ام شده و قصد رفتن به پايگاه رو داشتم كه سر راه سرپرست خط پرواز جناب معمارزاده ( الان خيلي پير شده است ) رو ديدم . او از من پرسيد چه خبر شده بهروز ؟ گفتم والله من صداي انفجار شنيدم ولي بعدش ديدم از پايگاه دود غليظي بلند شده است .!! گفت صبر كن من هم با تو مي آيم . وقتي از منازل سازماني زديم بيرون جماعت زيادي رو ديدم كه به سمت فرودگاه و پايگاه در حال دويدن هستند . خطاب به آقاي معمارزاده گفتم نمي دونم چه خبر شده است ؟ ولي مردم چرا به سمت پايگاه هجوم مي برند  ؟! از يكي از مردم در حال دويدن پرسيدم عمو جان چه خبر شده است ؟ گفت خبر نداري ؟ نيرو هوايي ها كودتا كرده اند !! و ديگر نماند تا منبع اين خبر را بپرسم ! به هزار مكافات از لابلاي جماعت به سختي عبور كرده و خود را به پايگاه رسانديم . با كمال تعجب ديدم افراد غير نظامي فوج فوج وارد پايگاه شده اند . و بدون اين كه دژبان جلوي در ممانعتي به عمل آورد  مردم وارد رمپ پرواز شده اند . هيچ كس هم پاسخگوي سئوالات ما نبود ! خداي من چه اتفاقي افتاده است ؟

 

تا قبل از فرار بني صدر ما مي تونستيم با ماشين هاي خودمون تا جلوي رمپ پرواز برويم . وقتي به رمپ رسيديم با تعجب ديدم يك عده جوون دارند هواپيماهاي جت فالكون رو هل مي دهند . و چند نفر از افسران خط پرواز هم آن ها رو راهنمايي مي كنه تا از منطقه دور نمايند ! از اولين نفر بچه هاي خودمون جريان رو جويا شدم گفتند عراق حمله كرده است . از من خواستند سريع هواپيماهاي سي – 130 را كه كنار هم پارك شده اند رو به انتهاي باند برده و با فاصله از يك ديگر پارك نمايم . بقيه هم همين كار رو مي كردند . در حالي كه اولين هواپيماي دم دست را به سمت انتهاي باند نظامي مي بردم ، ديدم يكي از بچه هاي خط پرواز به اسم " ياري فرد "  كه قد درازي هم داشت با رشادت هر چه تمام تر  سرگرم جلوگيري از به بيرون پاشيدن  بنزين هاي داخل باك يك فروند بوئينگ سوخت رسان 707 است كه به طرز معجزه آسايي از آتش سوزي نجات يافته است . تركش مذاب موشك  شليك شده از ميگ عراقي بدنه تانكر را بد جوري صدمه زده و سوراخ كرده بود ! و بنزين با شتاب هر چه فراوان در حال بيرون ريختن بود .

 

             

 

اقسر فوق الذكر با پيچاندن كاپشن پروازي خود به درون سوراخ كه هر لحظه امكان انفجار آن مي رفت  سعي در جلوگيري از يك فاجعه بزرگ داشت  . واقعآ صحنه خيلي دردناك و عذاب آوري بود . از هر طرف دود و آتش به پا خواسته بود .  وقتي به خط پرواز برگشتم شنيدم با اولين شليك رگبار مسلسل و شليك موشك به پايگاه متاسفانه يكي از صميمي ترين دوستانم به نام " دامغاني " تركش خورده است و بچه ها به نزديك ترين بيمارستان يعني شماره 2 منتقل كرده اند . ولي تلاش پزشكان چاره ساز نبوده و طفلك شهيد شده است . در حقيقت او اولين شهيد جنگ تحميلي محسوب مي شود . همه سراسيمه و ناراحت بودند . تعداد بچه ها هم كم بود . هجوم افراد غير نظامي كه با نيت كمك آمده بودند بيشتر سبب دست و پا گير شدن بچه ها شده بود . در همين بگير و به بند ها بود كه يكي از افسران كمك خلبان كه اسمش رو فراموش كردم ولي تو گردان پروازي " حسن گوشكوب " صداش مي كردند ، براي جابجايي هواپيما ، تنهايي پشت فرمون نشسته و وقتي مي خواست هواپيما رو به حركت در آورد ، هول شده و بال چپ اش رو نديده است ...

 

بال هاي بلند هواپيمايي سي –  130 طوري است كه از كابين فراخ و بزرگ هواپيما ديده نمي شود . يعني خلبان بايد سر خود را كج كرده و پشت شونه ي چپ اش رو نگاه كرده تا بتواند بال اون سمت رو ببينه ! ولي به هر حال براي يك خلبان حرفه اي مشاهده بال چپ هواپيما خيلي راحت است . اين بال راست است كه از روي صندلي سمت چپ ديده نمي شود . ولي اين بنده خدا حسن گوشكوب بقدري هول شده بود كه يادش رفته بود هواپيما بال هم دارد . شايد فكر كرده بود پشت فرمون پيكان قراضه باباش نشسته !! از بد شانسي او هواپيمايي رو انتخاب كرده بود كه در رديف جلو رمپ پرواز نزديك به ساختمان آشيانه پارك شده بود !! و جناب كوشكوب عزيز ما كه در حقيقت مجاز به روشن كردن هواپيما بدون حضور خلبان يك نبود ، به لحاظ شرايط اضطراري زمان جنگ از روي خير خواهي هواپيما رو روشن نموده و بعد از دقايقي بال چپ اش را محكم به دكل بلند پرژكتور كنار رمپ مي كوبد . و از طرفي چون آمريكايي هاي احمق و بي سواد باك سي – 130 ها رو درون بال قرار داده بودند !!!  در يك چشم به هم زدن هواپيما تبديل به تلي از آتش مي شود ..

 

               

تصويري آرشيوي از نحوه شكستن ديوار صوتي                                       

از بد شانسي هاي ديگر اين كوشكوب خان اين كه شب قبل اش اين هواپيما 30000 پاوند  بنزين بهش زده بودند ! و آماده پرواز بود. بد شانسي ديگرش اين كه كسي نبود اون هنگام به كوشكوب بگه : حسن خطرناكه راه نيفت حسن !! به هر حال اون روز تا نيمه هاي شب تو خط پرواز موندم . كم كم ديگر بچه ها هم سرو كله شون پيدا شده بود . همون شب به ما دستور دادند فردا تعدادي از هواپيماها رو براي سالم موندن از حملات احتمالي دشمن به مشهد ببريم .. و من اولين داوطلب براي اين طرح پروازي  كه با نام " طرح گسترش " ناميده مي شد بودم . و از همين شهر رزمندگان رو به مناطق جنگي مي برديم .  اما يادم رفت بگم چرا به اين همكارمون لقب كوشكوب رو داده بودند . حسن بخاطر قد كوتاه و خپلي كه داشت اين اسم رو براش انتخاب كرده بودند !! البته اين رو اضافه كنم كه اكثر بچه هاي خط پرواز القابي داشتند كه در فرصت مناسب به آن ها و ادامه ماموريت هاي اولين هفته جنگ و همچنين پيدا كردن اتفاقي دايي ام بعد از 28 سال در مشهد خواهم پرداخت . البته اگه زنده مونديم و يادمون نرفت ....

 

               

                                              نمايي از داخل كابين هواپيماي سي - ۱۳۰

 

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                             ايام به كام

 

 

پي نوشت   :

 

 عزيزان همان طور كه وعده داده بودم از اين پس اين قسمت رو به تبليغ رايگان براي خوانندگان محترم اختصاص خواهم داد . با ارسال تقاضاي خود با تصوير  به آدرس جي ميل ام ، در نوبت قرار خواهيد گرفت :

 

جوياي كار :

جواني  متآهل ،  با تجربه و خوش بيان و بر خوردار از روابط عمومي  قوي  و ضامني معتبر كه داراي سابقه فعاليت و مديريت  در امر هتلداري است ، جوياي كار در اين حرفه است .. اين فرد آمادگي خدمت در شهرستان هاي ايران و كشور هاي حاشيه خليج فارس را دارد . صاحبان هتل و رستوران هاي بزرگ  در صورت نياز با  جي ميل مدير اين سايت مكاتبه فرمايند .behrouz.hournalist@gmail.com 

 

نمايشگاه و نمايندگي خودرو در آمريكا

 

آقاي ( Keith GHanian   ) هموطن ايراني ما در ايالات متحده آمريكا نمايندگي انواع خودروهاي ايراني پسند از قبيل فورد ، مركوري ، جي ام و ... را دارد . نمايشگاه  اين ايراني عزيز هميشه براي مشاوره و پاسخ گويي به هموطنان  گرامي آماده است . براي آشنايي بيشتر با اين هموطن به سايت او به آدرس : http://www.countrysidegm.com/index.cfm  مراجعه فرماييد .

 

                            

                             

فابل توجه گردشگران

 

سيزدهمين شماره  نشريه داخلي انجمن صنفي دفاتر خدمات مسافرتي و جهانگردي ايران ويژه مرداد ماه با نام " گردشگران " منتشر گرديده است . مدير مسئول اين نشريه آقاي محمود فرنودي است .براي مشاهده مطالب خواندني آن به آدرس اينترنتي :  www.aattai.org   مراجعه فرماييد . " بدترين خاطره يك سفر هوايي " و " جاذبه " عنوان مطالب بسيار خواندني است كه به قلم همكار عزيزم سركار خانم " فريناز عسگري " با قلمي بسيار شيوا به رشته تحرير در آمده است . در اين نشريه علاوه بر استاد خوبم جناب فرنودي ، بزرگان و انديشمنداني چون آقايان :عليرضا باري پور و هادي عباسي  نيز حضور دارند .

 

                                                 

- تعداد بازديد
  • 4428
  • مرتبه

    نظرات

    آقايون ، خانم ها به خدا قسم من هيچ تقصيري در كج شدن عكس ها و فاصله هاي ايجاد شده ندارم . از سر شب تا صبح بيش از بيست بار پست كردم . نشد !! آخرين بار هم چهار تا پست را باهم انداخت . و عكس ها را هم كه مرتب وسط چيده بودم ، كج و معوج هر كدوم رو به يه سمتي كشوند .
    مي دونم من آخر از دست اين سايت سكته خواهم كرد !!

    سلام آقای مدرسی ، در مورد سر کار گذاشتن همکارتون ، بی نهایت شبیه خاطره ای بود که من در ایام دانشجویی در ایران داشتم ... یکی از دوستان بود که صبحها نیم ساعت کنار زمین چمن دانشگاه ورزش میکرد و بعد ، چند تا نون میخرید و بر میگشت خوابگاه ... من و دوستان همه ساعتهای اتاق رو دو ساعت عقب کشیدیم و بیچاره رو سرکار گذاشتیم ... یادش بخیر ... این مطلبتون خاطراتی رو در من زنده کرد که مدتها بود در گوشه ای از ذهن خاک میخورد ... ممنونم ازتون .

    سلام جناب مدرسی ، خسته نباشید
    توضیحاتی که در موردروزاول جنک وحمه هوایی به پایگاه مهرآباددادید جالب بود.
    در مورد تبلیغ در سایت هم بنظرم کار
    جالب و خوبیه واگرامکان داردتبلیغات
    در کادر سمت چپ قرار گیرد تا ازهم
    متن مطالب جداباشدو هم در تمام صفحات دیده شود.
    با سپاس


    سلام آقای خبرنگار
    بهترين پست وبلاگ خود را انتخاب کنید و براي من بفرستید تا به ليست بهترين پست هاي وبلاگستان فارسي اضافه شويد
    http://bestblogpost.blogspot.com/

    سلام اقاي مدرسي
    اولين روز جنگ براي همه ي خانواده هاي ايراني به عنوان بدترين خاطره در ذهنشون نقش بسته درست مثل خانواده ي خود من كه در اين جنگ تقريبا تمام زندگيشون رو از دست دادند
    اقاي مدرسي تعدادي عكس از بندر خرمشهر به دستم رسيده خوشحال مي شم شما هم از اون ها ديدن كنيد اين عكس ها با دوربين شخصي گرفته شده
    خدا نگهدار

    با سلام و تشكر از جنابعالي و مطالب زيبا و خاطره انگيزتان
    من خاطره مشابهي از زمان بمباران هوائي درسال 65/64در شيراز دارم.يك هواپيماي ميگ/ميراژ عراقي فرودگاه و پالايشگاه شيراز را بمباران و پس از فرار توسط موشك هاي زمين به هواي ارتش نابود و خلبانش دستگير شد.
    در زمان جنگ درسال 66 نيز در منطقه شمال شرق عراق خلبان هليكوپتري دستگير و اسير نموديم. دستهايش را بسته و او را در يك ماشين توياتو نشانديم.يادم مياد بچه هاي بسيج و سپاه به او ميگفتند بگو الموت الصدام ولي اصلا نميگفت.پيرمردي 58 ساله(داراي يك چشم سالم بود) با اسلحه كلاشينكف و به صورت مسلح مامور نگهداري او كردند و قويا سفارش نمودند مواظبش باشد.متاسفانه و يا خوشبختانه پير مرد بسيجي او را به رگبار گلوله بست و جهت مداوا به شهر بانه انتقالش دادند وظاهرا فوت شده بود.
    بنده امشب با جنابعالي تماس خواهم گرفت.شما را به خداي بزرگ ميسپارم و براي سلما خانم نيز كه نسبت به كامنتهاي اين جانب محبت دارند،آرزوي سلامتي و توفيق دارم.

    خاطره بسیار جالبی بود.حالا یه سئوال؟

    خدا وکیلی راست بود یا خالی بندی؟

    موفق باشید

    ba dorood jenabe modarreci. be khater daram yek parande dar jolo wa do parandeye shekari be faseleye kheyli kam wa nazdike sathe zamin az balaye sareman ghozasht. talkh bood. jenabe modarreci ozr mikham fekr nemikonid kheyli amiyane enshaa mikonid .doroode mjaddad. payande iran.

    آقا کلی خندیدیم
    همیشه همین جور طنز بنویس
    با حال بود
    مخصوصا آخرش

    سلام اقاي مدرسي سرنوشت گوشكوب چي شد ؟
    ممنون

    جناب مدرسی
    با سلام
    مطالبی نوشتم چون زیاد بود ترجیح دادم برای شما ئی میل کنم .

    ارادتمند
    بنده خدا

    اون قسمتى كه حمله كردن بهتون خيلى ناراحت كننده بود ما جوانان جمهورى اسلامى به شما افتخار ميكنيم و دست شما رو ميبوسيم

    اميدوارم يك روز از نزديك شما را ملاقات كنم

    احمد

    اون قسمتى كه حمله كردن بهتون خيلى ناراحت كننده بود ما جوانان جمهورى اسلامى به شما افتخار ميكنيم و دست شما رو ميبوسيم

    اميدوارم يك روز از نزديك شما را ملاقات كنم

    احمد

    سلام و درود خدمت جنای آقای مدرسی
    برای شما آرزوی توفیق دارم. بسیار بامحتوا و شیرین می نویسید و قلمی نیکو دارید.

    روز 31 شهریور 1359 همیشه در خاطرم هست. ما آن زمان در خیابان بریانک تهران زندگی می کردیم و صدای اصابت بمب و راکت هواپیماهای متجاوز عراقی را به خوبی شنیدیم.

    سلام جناب مدرسى!

    من شنيده‌ام كه زمان جنگ، اكثر پروازهاى هواپيماهاى شكارى تا قبل از ظهر انجام مى‌شده تا از پرواز به سمت تابش مستقيم خورشيد اجتناب كرده باشن.
    اين گفته صحت داره؟

    Hello, my name is Hamid Ghanian, Saeed ghanian's brother. I wanted to introduce myself, and Compliment you on your sight, also thank you for posting my website. Keep up the good work
    پاسخ
    حميد عزيزم
    با درود و تشكر از شما بله من خدمت شما و ساير برادران شما ارادت دارم
    پدر گرامي شما از منزل خانم افشاري با همسر من تماس گرفته بودند
    لطفآ به سعيد جان بفرماييد موبايل من كرج جا مانده است و بنزين ندارم كه بياورم و به همين دليل شماره خانم افشاري را حفظ نيستم تا هماهنگ كنم و به ديدن پدر و مادر شما بروم
    به سعيد جان بفرماييد در اي ميل شماره را بدهد تا به ديدن پدر بروم
    موفق و پيروز باشيد

    با سلام.
    جناب اقای مدرسی
    خاطرات شما خیلی جالب است من اولین بار است که خاطرات هوائی یک خلبان را
    میبینم مطالعه انها حال و هوای فکری
    مرا از حال بدور ساخته و به گذشته بر
    میگرداند . در ضمن خیلی خودمانی مینویسی ممنونم امیدوارم همیشه شاد و سرزنده ودر ادامه کارهایت موفق باشی.با تشکر.
    محمود
    پاسخ
    محمود عزيزم .. خيلي خوشحالم كه دوستي با صفاي ديگر به جمع ياران همدل سايت افزوده شده است .. از تعاريف شما ممنونم ..اميدوارم لياقت اين همه محبت و لطف رو داشته باشم .
    شما با حضورتون در اين سايت به بنده حقير افتخار مي دهيد
    شاد و سربلند باشي

    با سلام خدمت شما آقای مدرسی واقعا خاطرات خوب و جالبی بود .
    و سایت خیلی جالبی است چون ما زمینه ای که از نیروی هوایی داریم شما اون ابهامات و پیچیدگی ذهن ها را کتر کنید.
    آقای مدرسی من یک مسئله ای است که باید با شما که جزئ نیرو هوایی بودید در میان بگذارم اگر نارحت نمی شودید من جیمیل شما را add کردم بابت این موضوع از شما کمکی نه چندان سخت می خوام

    با تشکر از شما نگین
    پاسخ
    دختر عزيزم .. شما واقعآ لطف داريد .. من فقط سعي مي كنم واقعيت ها رو بنويسم
    در مورد جي ميل هم چشم حتمآ دخترم

    سلام مي خواستم بدونم شما عكسي از گوگوش داريد كه به من ايميل كنيد خوش حلم ميكنيد. با تشكر مهرداد مزرعه
    پاسخ
    مهرداد عزيزم .. باور كن من در اين وادي نيستم .. ولي چشم اگه پيدا كردم برات مي فرستم

    من آن زمان دانشجوی خلبانی بودم و آسایشگاه ما در فرودگاه قلعه مرغی بود که اونجا آموزش می دیدیم. وقتی صدای جت ها آمد همه بطرف پنجره دویدیم. بعضی از بچه گفتند فانتوم! اما من که از کودکی انواع هواپیماهای شکاری را می شناختم فریاد زدم اینها میگ هستند عراقی ها حمله کرده اند. چهارتا هواپیما بودند، دوتا بمب افکن توپولف و دوتا میگ اسکورت. آنها قلعه مرغی را مارک کرده و پس از گذشت از آن راه را بطرف مهرآباد کج کردند. من ریختن بمبها را به چشمم دیدم و انفجارها که کم بود مثل قارچ از زمین میرویید. سه انفجار بیشتر نبود. مردم فکر می کردند که مثل کودتای نوژه بازهم در نیروی هوایی خبری شده. اطراف فرودگاه را مردم سنگر بندی کرده بودند. ما موتور سیکلتم خودم را به آنجا رساندم و هرچه فریاد میزدم بابا عراقی ها حمله کرده اند تنها با چهره خشمناک مردم مواجه میشدم. بناچار به خانه رفتم. شب برادرم حسین را که آن زمان همافر و مسئول ارشد اسلحه هواپیمای شکاری اف پنج بود دیدم. او ماجرای عجیبی را تعریف می کرد. گفت هواپیماهای عراقی از ترس دیده شدن توسط رادارهای ما و ضدهوایی ها آنقدر نزدیک به زمین پرواز می کردند که بمبها قبل از مسلح شدن به زمین اصابت کرده و پاره شده اند اما منفجر نشده اند! توضیح اینکه یک ماسوره که مثل فرفره بوسیله باد میچرخد در انتهای بمب نصب می شود که پس از پنجاه بار چرخیدن و فاصله پیدا کردن بمب از هواپیما بمب را برای انفجار پس از برخورد با زمین مسلح می کنند. اگر این فرفره پنجاه دور خود را نزند بمبی منفجر نخواهد شد! از پنجاه و سه بمبی که توسط توپولف ها ریخته شده و به زمین اصابت کرده بود تنها سه بمب منفجر میشود!
    درست در همان زمان که ما برای آموزش هرچه سریعتر پروازها و اعزام به جنگ در خود میسوختیم ما را به دلیل هایی مثل انقلابی نبودن و مثلا مرا بخاطر آنکه برای منتظری جوک گربه نره گفته بودم از خدمت اخراج کردند! و این درحالی که من روز 20 بهمن از اولین کسانی بودم که با برداشتن تفنگ از اسلحه خانه به جنگ گارد شاهنشاهی رفته و از جانم برای این انقلاب مایه گذارده بودم. نه سیاست میدانستم و نه صد انقلاب بودم! مرا تازه داماد بیکار کردند و از عشق به پرواز محروم! این مملکت هزینه سنگینی برای این بلاهتها پرداخت کرده است جناب کاپیتان. اگر اینجا نگوییم کجا بگوییم؟ دریغ از یک اظهار تاسف یا پذیرش اشتباه از جانب حضرات!
    پاسخ
    محسن عزيزم .. ماجراي پر فراز و نشيب زندگي شما را خواندم واقعآ متآثر شدم
    محسن عزيزم من مطمئن هستم اگه اسلخه برداشتي .. اگه با گارد خشن شاهنشاهي درگير شدي .. براي آزاديخواهي بوده و بس
    من ادم سياسي نيستم ولي مي دانم كه هر انقلابي اول فرزندان خودش رو مي خورد .. و خيلي ها مثل شما قرباني افكار يك سري آدم هايي شدند كه از انقلاب اخراج و تبعيد و اعدام رو مي دانستند ... و نتيجه همين شد كه مي بيني .. ولي بايد هر كسي از خود شروع كند ... من و شما اگر چه دو عملكرد متفاوتي داشتيم .. ولي دل هر دوي ما براي وطن مي سوزد .. و هر دوي ما حاضريم جان خود رو در مقابل دشمنان و استقلال كشور فدا كنيم
    محسن جان شما ضد رژيم شاهنشاهي بودي و من عاشق آن .. در يك مقطعي هر دوي ما اسلحه به دست گرفتيم و در برابر صداميان و بيگانگان جنگيديم ..
    خيلي ها در اين انقلاب به حق و حقوق خود نرسيدند ...
    ولي هم من و هم شما هر دوي ما خالقي مهربان داريم كه هيچ گاه ما رو بي روزي نمي گذاره ... درود بر شرف و غيرت شما قهرمان واقعي
    من دست دلاور مرد بزرگي چون شما رو مي بوسم
    پايدار باشي عزيزم
    ضمنآ ممنون از توضيحاتي كه در باره نوع كاركرد موشك ها و راكد ها دادي

    سلام جناب آقاي مدرسي يه سوال داشتم با توجه به تجربه زياد و با ارزش شما مي خواستم بپرسم من در حال گرفتن گواهينامه ul - aircraft هستم تا الان يك ميليون تومان هزينه كردم شش مليون ديگر هم هزينه داره آيا اين مدرك ارزش كاري در آينده داره؟ آيا مي تونه درامدزا باشه ؟ ممنونم
    پاسخ
    علي جان عزيز و گرامي .. متآسفانه به دليل نگارش فونت لاتين ، كل كامنت به هم ريخته جلوي من قرار داره .. و من متوجه نشدم شما منظورت چي است ؟
    لطفآ معدل فارسي آن را بنويس .. آخه اديتور من خرابه
    ممنون از شما

    سلام جناب آقاي مدرسي عزيز ممنونم كه براي همه وفت مي گذاريد و به پيام هاي ما توجه داريد . سوالي كه داشتم اين بود كه من در حال گرفتن گواهينامه پرواز فوق سبك هستم كه حدود 7 تا 8 ميليون هزينه دارد مي خواستم با توجه به تجربه گرانبهاي شمابپرسم آيا اين گواهينامه مي تواند ارزش مالي پيدا كند و درامد ساز باشد يا اميدي نيست باز هم ممنونم از لطف شما پايدار باشيدو سربلند
    پاسخ
    علي جان عزيز و گرامي
    با تشكر از شما بايد عرض كنم .. بستگي به استعداد و تلاش شما دارد ..
    من خيلي از اموزشگاه ها رو مي شناسم كه شاگردان ساعي و با استعداد رو استخدام كرده تا به عنوان معلم آموزش دهند ..
    در مورد گواهينامه شما .. هم بايد با شركت هاي آموزشي تماس بگيري .. و مسلمآ آن ها به افرادي چون شما احتياج دارند ..
    به هر حال اميدوارم موفق باشيد .

    آقای مدرسی از نوشته هایتان لذت بردم من هنگام بمباران مهر آباد در سالن انتظار پرواز کرمانشاه بودم (همان موقع که شما داشتید از پله های اپارتمان خود با پاکت های میوه بالامی رفتید)و داشتم از پنجره های بزرگ هواپیماهایی را که حدود پنجاه متری ما بود نگاه می کردم آن موقع من تازه داشتم به کلاس چهارم می رفتم . ناگهان دو هواپیمای تیره که خیلی پایین پرواز می کردند را دیدم که بسیار نزدیک بودند من از دیدن هواپیماهای جنگی خیلی خوشحال شدم و بعد چند بمب بزرگ از زیر آنها جدا شد و در حالی که می چرخید پایین آمد آن موقع من نمی دانستم بمب یا بمباران چیست و برای همین هم تا وقتی که بمب ها به زمین رسیدند و شیشه ها روی سرم خراب شد نمیدانستم چه اتفاقی افتاده !بعد همه فرار کردند و من ماندم و والدینم را گم کردم . واقعا ترسناک بود چون همه بدون توجه فرار می کردند و من زیر دست و پا مانده بودم بلاخره خودم را بالای یک میز رساندم و خاله ام را که حسابی ترسیده بود پیدا کردم . از شانس بد پدر بزرگم برای رفع حاجت به دستشویی رفته بود و توی این هاگیر واگیر باید منتظر او میشدیم و من از ترس به خاله می گفتم (خاله جان بیا برویم چون بابا جون پیر است!)خلاصه ما تا سال ها به این حرف می خندیدیم و خاطره ای شد ماندنی .
    پاسخ
    خیلی ممنون علی جان خاطره جالبی رو تعریف کردی
    می گم .. می بینی عمر چه زود می گذره ... ؟ اون روز شما یک نو جوان بودی .. و من یک مرد جوان و سالم ... حالا شما ماشاالله برای خودت مردی شدی .. و به آن خاطرات فکر می کنی .. و من پیر شده و بیمار .. هر دو به گذشته فکر می کنیم ... سعی کن همیشه با افتخار از گذشته ات یاد کنی
    موفق باشی

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35