نقش ستون پنجم ، در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی
چند تذكر مهم :
برخي دوستان عزيز خواستار درج مطالبي از سوانح هواپيما هاي سپاه پاسداران ، مانند توپولف حامل برادران سپاه يا جت فالكون حامل شهيد كاظمي و همراهان وي گرديده اند . ضمن پوزش به اطلاع مي رسانم ، بنده به ذكر سوانحي مي پردازم كه در زمان حضورم در نيروي هوايي رخ داده اند و يا به نوعي شاهد يا در ارتباط با آن ها بوده ام . در مورد ساير سوانح ، دانسته هاي من در حد اخبار است .
بعضي از خوانندگان فهيم ، تقاضاي درج اطلاعات كامل تري از سوانح هوايي كرده اند ، كه با عرض پوزش فراوان ، پرداختن به اطلاعات مورد نظر اين عزيزان ، ورود به حريم اسرار نظامي تلقي گرديده و مجاز به بازگو كردن بيشتر از اين نيستم ...
تعدادي ديگر از خوانندگان گرامي ، مخالف شيوه نگارش و رسم الخط وبلاگ هستند . به ويژه در مورد روايت هاي تاريخي و خاطرات پرواز .... معتقدند لحن كارتوني و كودكانه دارد .. براي احترام به نظر اين دوستان ، كه البته تعداد شان خيلي كم است ( حدود دو سه نفر !! ) ، از اين پس روايات تاريخي را ، ابتدا به طور خلاصه و خبري نوشته .. و در ادامه به روال هميشگي ( تنها سبكي كه بلدم ) ، براي ساير دوستان نازنين ، كما في سابق خواهم نوشت به دليل مشغله كاري و محدوديت آرشيو عكس هايم ، عزيزاني كه مايلند براي تكميل يا زيبايي مطالب عكس و طرح ارسال فرمايند ، با ذكر نام بلافاصله در وبلاگ قرار خواهم داد .
به اطلاع دوستان گرامي مي رسانم ، بزودي وبلاگ ام با نام www.oldpilot.ir ، با طراحي جديد ارائه خواهد گرديد . و طبق روال منتظر نظرات سازنده شما عزيزان خواهم بود .
**************
اصل خبر :
یک فروند هواپیمای اف -۲۷ ( فرند شیپ ) نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران ، توسط دو فروند ميگ عراقي در نزديكي هاي شهر اهواز سرنگون شد . آيت الله محلاتي به همراه هيات همراه كه جملگي از قضات عالي رتبه دادسراي نظامي بودند ، در اين سانحه دلخراش به نداي حق لبيك گفتند . جنگنده هاي شكاري عراق ، ابتدا به خلبان هواپيما سرهنگ درويش ، پيشنهاد داده بودند در صورت فرود در خاك عراق ، به او و ساير خدمه پناهندگي سياسي در هر كشور آزاد جهان داده خواهد شد . اما اين افسر شجاع ، اتخاذ تصميم نهايي را به آيت الله محلاتي واگذار نموده ، و حضرت آيت الله ، شهادت را به اسارت در نزد دشمنان بعثي ترجيح داده و آماده هر گونه حادثه اي گرديدند . زمان اين رويداد ، در اواسط جنگ بود ... روحشان شاد

روايت اين ماجرا :
من نمي دونم چقدر به شانس و اقبال اعتقاد داريد ..؟ ماجرايي كه مي خوانيد ، يكي ديگر از اتفاقاتي است ، كه به خواست خداوند مهربان، جان سالم بدر بردم ...
قبل از اين كه به ماجراي اين حادثه جانگداز بپردازم ، مجبورم يه كمي به عقب برگردم .. من جزء اون دسته افرادي بودم كه در جواني ، حسابي به سر و وضع خود مي رسيدم !! هنوز مثل حالا كچل نشده بودم !! تازه جلوي موهايم شروع به ريختن كرده بود !! و من خيلي ناراحت بودم .. با خانم دكتري آشنا شدم كه طفلكي هفته اي دو شب ميامد خونه ي ما ، و با دارو هاي عجيب غريبي كه درست مي نمود ، از ريخته شدن موهام جلوگيري مي كرد !! و چون ساخت دارو هاي او خيلي دنگ و فنگ داشت ، شب ها هم تو خونه مون مي موند ( فكر بد نكنيد .. همسرم هم بود ) . اواسط جنگ بود كه اين خانم دكتر ما كه مليحه نام داشت ، به جبهه جنگ اعزام شد ...

خب اون موقع خر ما حسابي همه جا مي رفت ... مث حالا نبود كه چنان با لگد به خرم بزنند كه تا چهار روز نفسش بالا نياد ...!! بگذريم ... وقتش بود محبت هاي خانم دكتر رو جبران كنم ... از اين رو اين در اون در زدم تا مليحه با طياره به جبهه بره .. خب باز طبيعي است كه خودم هم ببرمش .. خيلي زود كاراش با محبت برادران سپاه جور شد و عازم اهواز شديم ... تو بلوار فرودگاه اهواز منتظر وسيله اي بوديم تا به بيمارستان بريم ..اون موقع تاكسي نبود .. از شانس خوب من ، يك پاترول سپاه پاسداران ما رو سوار كرد .. رفتيم بيمارستان .. بعدش همون برادري كه ما رو رسونده بود ، با اصرار برد خونه ي خودشون ... خانمش معلم بود و خودش هم از مسئولين دادستاني !! واي !! ...
خلاصه اش كنم .. به خاطر مليه خانم ، هر هفته چهارشنبه ها با هواپيماي خودمون مي رفتم اهواز ... خانم دكتر هم ميامد خونه ي همين دوستمون و جمعه شب ، با هواپيما بر مي گشتم تهران تا شنبه سر كارم باشم . چند ماهي اين شده بود كار و كاسبي من ...!! از شما چه پنهون خانواده ي خيلي خون گرمي هم بودند .. گاهي با تمام برو بچه هاي پرواز مي رفتيم خونه ي اين برادر عزيز ... در ديزي باز بود و گربه هم حيا ميا حاليش نبود ...

روز حادثه .....
خوب يادمه اون روز هم چهارشنبه بود .. طبق معمول شال كلاه كرديم تا بريم اهواز.. با كلي سوغاتي كه همسرم براي مليحه خانم گذاشته بود .. از شانس بد من ، اون روز هيچ هواپيماي سي -۱۳۰ ، پرواز به اهواز نداشت ... حسابي حالم گرفته شده بود .. رفتم عمليات پايگاه سر و گوشي آب بدم تا شايد هواپيمايي براي اهواز جور بشه .. آقاي معمري ( اگه زنده اس يادش بخير .. اگه هم مرده ، خدا رحمتش كنه ) سرپرست اون وقت عمليات و ديسپچ بود . هم آدم خوبي بود .. هم همشهري پدرم .. يعني قوچاني بود . وقتي مشكل منو فهميد ، بهم گفت غصه نخور ....كاري مي كنم كه به يارت برسي !! ( ترا خدا مي بينيد چطور براي جوون مردم روز روشن حرف و حديث در مي آوردند ؟!! ) ... يه هواپيماي فرند شيب داره از اون ور مي ره اهواز ... منظور از اون ور ...يعني از محل پاويون دولت در فرودگاه مهرآباد ...گفت خلبانش درويش است ... رابطه ات با او خوبه ..؟ گفتم : آره خب ... از دوستامه ... سريع برايم ماشين مجهز به بيسيم گرفت تا از وسط باند عبور كنيم ... چون اگه قرار بود از راه معمولي برم ، يك ساعتي طول مي كشيد ....
پاويون دولت ... سرهنگ درويش :
يادمه اون موقع نيروي هوايي به خدمه پرواز ، كلاه هاي جديدي داده بود كه خيلي گرم و با حال بود .. من هم يكي از اون كلاه هاي جديد سرم بود ... شكل و شمايلش به كلاه هاي روسي مي خورد !! ولي در اصل آمريكايي بود !. رفتم پاويون دولت ( محلي كه شخصيت هاي مملكتي سوار هواپيما مي شوند ) ، ديدم يه عده روحاني كه البته هيچ كدومشون رو نمي شناختم ، دارن سوار هواپيماي فرند شيپ مي شوند .. با درويش خدا بيامرز حال و احوالي كرده و بهش گفتم منم با شما تا اهواز ميام .. گفت شزط داره ... ! گفتم چه شرطي ..؟ گفت كلاه پروازت رو بدي به من ..!! و منتظر نشد پاسخ منو بشنوه..سريع با يه حركت ، كلاه رو از سرم برداشت ... و كلاه مشگي قديمي خودش رو ، به سرم گذاشت ... و من هم بعد از سلام و عليك با كمك هاش ، رفتم سوار هواپيما شدم .......

همه مسافر ها سوار شدن ... خوب به خاطر دارم ، سرپرسط اين گروه ، كه بعد ها فهميدم حاج آقا محلاتي است ، هي اين پا اون پا مي كرد ... انگار منتظر چيزي ..يا كسي است .. منم تو اون جمع غريبه بودم .. بعد از گذشت دقايقي .. ديدم شخصي چندين بسته آورد داخل هواپيما ... و همون حاج آقا نفسي راحت كشيده و نشست .. فضولي ام گل كرد كه ببينم تو اون بسته ها چيه ... تا حاج آقا روش رو برگردوند ، با دست سريع روي يكي از كارتن ها رو باز كردم ... !! ديدم مملو از كلام الله مجيد و فكر كنم جزوات حقوقي بود ... حسابي خيط شدم ..! فكر مي كردم تنقلات است .. مي خواستم از حاج آقا بگيرم !!!

همه نشسته و منتظر بوديم طياره حركت كنه ... در ميان مسافران تعدادي غير روحاني هم حضور داشتند ... يهو ديدم سرهنگ درويش اومد بالا ولي تو كابين نرفت !! گفت آقايان با عرض پوزش ... وزن هواپيما خيلي سنگين شده است .. و ما مجبوريم تعدادي رو پياده كنيم ... پيش خود گفتم : هر كي رو پياده كنه ، عمرآ به من يكي بگه پياده شو .. در اين اثنا ، حاج آقا محلاتي به تعدادي از همرا هانش كه اغلب غير روحاني بودند ، دستور داد از طياره پياده شوند و با پرواز بعدي به آن ها بپيوندند ... ولي به من چيزي نگفت ... خيلي خوشحال از اين موضوع ... داشتم واكنش افرادي كه هواپيما رو ترك مي كردند ، نگاه مي كردم ... بعضي ها به هم تعارف مي كردند ... بعضي ها هم جاي خود را با اين افراد ( البته با اجازه حاج آقا ) عوض مي كردند ...

همين كه مرحوم درويش خواست بره تو كابين ، انگار چيزي يادش افتاده باشه .. برگشت و گفت راستي بهروز تو هم پياده شو .... خيلي حالم گرفته شد ... باور كنيد عرق مرگ بهم نشست .. از خجالت نمي تونستم تو چهره يكي نگاه كنم .. با خود مي گقتم .. چرا درويش اين كارو با من كرد ..؟ سريع پياده شدم و همين كه نزديك درويش رسيدم ، با يه حركت كلاهم رو از سرش برداشتم و كلاه خودش رو محكم به سينه اش فشردم ... و تا خواستم پياده بشم .. ديدم خدا بيامرز فهميد كه ناراحت شده ام ، دستم رو گرفت و گفت : عصباني نشو ... اول دليل اش رو بپرس بعد قهر كن ... اصلآ حوصله دلايلش رو نداشتم .. محكم منو به طرف خودش كشيد و گفت : يه سي -۱۳۰ شما ، الان مي خواد بره اهواز .. آقايي كن اين مسافر هاي من رو هم با خودت ببر و سوارشون كن ... در همين موقع يكي از كمك خلبان هايش كه متاسفانه اسمش خاطرم نيست ، فقط مي دونم بچه ساوه بود ، از درويش اجازه خواست او هم با ما بيايد .. آخه اون پرواز ۲ تا كمك خلبان داشت .. درويش قبول كرد ... بنده خدا مي دونست من از فرند شيب زياد خوشم نمياد ... حالم بهم مي خورد ... !!

من به اتفاق كمك خلبان فرند شيب و اون هفت هشت نفر مسافر ها ، دوباره برگشتيم پايگاه خودمون و مدتي بعد به سوي آسمان اوج گرفتيم ... حالا اسم كوچك كمك خلبان كه سرواني چهار شونه بود يادم اومد ، اسمش علي بود ... من با علي تو كابين سي -۱۳۰ نشسته بوديم و از هر دري صحبت مي كرديم .. گوشي به گوشم نبود .. اصفهان رو رد كرده بوديم ، كه ديدم هواپيماي ما ، هول دينگ ( دور خود در يه ارتفاعي چرخيدن ) كرده !! ، علت رو از بچه ها جويا شدم ، گفتند وضعيت قرمزه ... و عاقبت بعد از چند دور چرخيدن ، متوجه شدم داريم بر مي گرديم تا به اصفهان بنشينيم ... هنوز فرود نيامده بوديم كه خلبان هواپيماي ما گفت : بچه ها درويش گم شده .... !! از زمين تماس گرفتند كه آيا ما خبري از فرند شيب جلويي داريم ..؟ من به شوخي گفتم : درويش رفت فرانسه ..!! خلاصه مجبور شديم نهار رو مهمون اصفهاني ها باشيم .. سر ميز غذا سر به سر علي مي گذاشتم .. كه بدبخت ديدي با ما اومدي و از فرانسه افتادي ...!!

بعد از چندين ساعت معطلي ، عاقبت اعلام كردن وضعيت سفيد شده .. و ما دو باره به سوي اهواز پر كشيديم ... هنوز شهرستان ايذه رو رد نكرده بوديم كه ... چشمتون روز بد نبينه ... من ديدم يهو طياره ما با سرعت رو به زمين شيرجه رفت ... زير پامون هم همه اش صخره هاي سختي قرار داشت ... نمي دونستم جريان چيه ... گفتم شايد فرود اضطراري گرفته .. تمام فكر و ذكرم زمين زير پام بود .. كه اين بابا چطوري مي خواد اين جا تو اين زمين بشينه ... در همين موقع ديدم خدا بيامرز عباس زيورسنگي ( اخيرآ سرطان گرفت و مرد ) گوشي اش را از گوشش بيرون آورده و سريع داد به من گفت : نوك مي زنند ... نوك مي زنند .. و رفت پائين .. عقب هواپيما .. !! نگو منظورش اين بوده كه نوك طياره خطر ناكه !! عقب امن تره .. طفلك شوكه شده بود .. ما هم بي خبر از همه جا ... اين شرايط ظرف چند ثانيه رخ داد .. گويا چند ميگ عراقي در منطقه بوده و ما رو نشونه رفته بود .. و خلبان طياره ، براي فرار از دست موشك ... سريع ارتفاع كم كرده بود ... در همون ارتفاع خيلي پائين به سمت اميديه رفتيم ... و بعد از مدتي در اين فرودگاه به زمين نشستيم ......

من اولين شخص بودم كه از طياره پياده شدم ... ديدم يك جيپ آهوي آبي متاليك تميز اومد جلوي هواپيما .. يه سرهنگي پشت رل بود ... پرسيد : خلبان اين هواپيما كيه ..؟ چون حوصله نداشتم ، خواستم يه طوري دست به سرش كنم ... با بي اعتنايي گفتم : منم .. فرمايش ؟؟ هنوز حرفم تموم نشده بود كه ديدم پرده آبي صندلي پشت ماشين ، عقب رفته و فرمانده نيروي هوايي سرهنگ صديق با عصبانيت خطاب به من گفت : جناب سروان ... مگر بخشنامه نكرديم تو هوا مكالمه راديويي نداشته باشيد ..؟ و بايد از طرح ... ايكس .. ( پوزش اين جاش محرمانه است ) استفاده نماييد ؟!! فهميدم چه گافي دادم ... و صديق در ادامه افزود : همين الان از سر لاشه هواپيماي درويش مي آئيم !! تازه دوزاري ام افتاد چه فاجعه اي رخ داده ... دنيا دور سرم چرخيد .... تا اومدم جريان رو بپرسم ، علي دومين فردي بود كه از طياره پياده شد ... تا فرمانده نيرو و همراهانش چشمشان به علي افتاد .... شوكه شدند .. متعجبانه پرسيد .. اي واي ... تو زنده اي ..؟ ... ما همه اجساد رو پيدا كرديم الا جنازه تو .... مجبور شديم چند تا استخوان تو تابوت تو بگذاريم .... در همين وقت خلبان اصلي هواپيما هم پياده شد و من به صديق معرفي اش كردم و گقتم : قربان ايشون فرمانده هواپيما هستند ... من ميهمانم ... ! سرهنگ صديق رو به من كرد و گفت : همين حالا بدون درنگ مي روي ترمينال ، و اين بابا رو يه راست برسون ساوه .. چون به خانواده اش گفتيم شهيد شده ... چون اسمش تو ليست پرواز بود ...

اهواز ... شب حادثه .. :
چون اصولآ آدم ماجرا جويي هستم .. شروع كردم مخ علي رو زدن ... مرد حسابي كي حوصله داره با اتوبوس بره ... فرمانده نيرو هوايي رو ولش ... بيا بريم اهواز خونه دوست با حال من ... فردا با طياره بريم كه بهتره ... صديق از كجا مي دونه ما نرفتيم ... در ثاني او به من ماموريت داد تو رو ببرم ... گفت خانواده ام چي .. اونا سكته مي كنند ... گفتم تا حالا هيچ كس از مرگ كسي نمرده .... بهتر .. عزيز تر مي شي ... و اونا رو ذوق زده مي كني ... خلاصه آن قدر تو گوش آن بنده خدا خوندم ، تا تن به رضايت داد و با هم از اميديه به اهواز رفتيم .... شب جا تون خالي حسابي صاحبخونه سنگ نمام گذاشته بود .. و ما داشتيم شام مي خورديم و هم زمان راديو عراق رو هم گوش مي داديم ... يهو ديديم گوينده عراقي با شادي غير قابل وصفي داره اسامي شهداي اين فاجعه رو اعلام مي كنه ... نوبت به اسم علي رسيد ... گفت : سروان علي .... به درك واصل شد !! قيافه علي خيلي ديدني شده بود !! نمي دونست شادي كنه كه زنده س يا براي يارانش اشك بريزه ....
هواپيماي فرند شيب در زمان فاجعه :
هواپيماي حامل آيت الله محلاتي به همراه هيات همراه كه همگي از قضات عالي رتبه دادسراي نظامي بودند ، به خلباني سرهنگ درويش بعد از پشت سر گذاشتن شهرستان ايذه ، در نزديكي اهواز .. در حال پرواز بودند كه ... دو فروند ميگ عراقي ، مجهز به موشك هاي مدرن هوا به هوا ، بر روي فركانس فرندشيب رفته و با لهجه انگليسي -عربي خود ، به خلبان هواپيما اخطار مي دهند كه به همراه آنان بي درد سر به سوي عراق بروند ... درويش خلبان وطن پرست ايراني ، بدون توجه به اخطار دشمن ، هم چنان به راه خود ادامه مي دهد .... عراقي ها اين بار از راه ديگري وارد مي شوند .. و خطاب به او مي گويند : شما و ساير خدمه پرواز در امان هستيد ... ما پناهندگي شما به هر كشور آزاد دنيا رو تضمين مي دهيم ... تكرار مي كنيم : ما با شما كاري نداريم .. هدف ما مسافران شما است .. در اين جا درويش متوجه مي شود كه عوامل خود فروخته داخلي يا همون ستون پنجم ، دقيقآ آمار سرنشينان را به دشمن اطلاع داده است ... آخه ايشون تا اون لحظه دشمن رو متقاعد مي كرد كه هواپيماي مسافر بري و غير نظامي است ... و وقعآ هم آن هواپيما غير نظامي بود ... و اين مسئله از رنگ هواپيما مشخص بود .. چون در آن ايام تعدادي از هواپيما ها صرفآ براي مقاصد غير نظامي و شخصي پيش بيني شده بود ... مانند هواپيمايي ساها .. كه همه نوع هواپيما دارد ... علاوه بر آن فرند شيب كلآ طياره مسافر بري است . و هيچ نقشي نمي توانست در نبرد هاي هوايي داشته باشد . ولي همان طور كه گقتم ، دشمن از طريق وطن فروش ها متوجه شده بود كه مسافران آن معمولي نيستند ...

درويش بعد از آگاهي از نيت دشمن ، مراتب رو به حضرت آيت الله در ميان مي گذارد .. و تصميم نهايي رو به ايشون واگذار مي نمايد ... در اين جا مجبورم به نكته اي مهم اشاره نمايم : طبق مقررات هر مقام عالي رتبه اي كه سوار هواپيما شود ، بدون توجه به مقام او ، حتي رئيس جمهور ، تصميم گيرنده فرمانده هواپيما است . مشورت درويش و واگذار كردن تصميم نهايي به آيت الله محلاتي ،حاكي از آن است كه درويش به نظر او احترام گذاشته ... دوم .. به هنر خلباني خود واقف بود كه حتي در صورت شليك موشك ، قادر به كنترل هواپيماست ( اين نظر شخصي من است ) ... و شهيد محلاتي در پاسخ مي گويد : ما شهادت رو به تسليم شدن در مقابل دشمن بعصي ترجيح مي دهيم ... و خلبان وطن پرست همان كاري رو مي كنه كه بايد مي كرد ...

هواپيما بدون توجه به اخطار هاي مكرر به راه خود ادامه مي دهد .... صداي تلاوت قرآن مجيد يك صدا از داخل هواپيما به گوش مي رسد ... در اين هنگام دشمن زبون اولين موشك رو شليك مي كنه ... به گفته شاهدان عيني كه از پائين شاهد ماجرا بودند ... با اولين شليك ... بال چپ هواپيما كنده مي شود .. خلبان با مهارت تلاش مي كند هواپيما رو در جايي مسطح فرود آورد ... چنگنده عراقي ، با تعجب شاهد شجاعت و مهارت همكار ايراني خود مي شود ... و مجبور مي شود دومين موشك گرانبهاي خود را به سوي هواپيماي آسيب ديده ، شليك نمايد ... با برخورد موشك .. هواپيما چند تكه شده و مسافران از آن ارتفاع به سوي زمين روانه مي گردند .... براي آگاهي بيشتر اينجا رو بخوانيد . و همچنين اينجا رو مطالعه فرمائيد
فرداي حادثه ... ساوه :
روز بعد به اتفاق علي با اتوبوس راهي ساوه شديم ... به نزديكي خونه شون رسيديم ...با پارچه هاي مشكي مزين شده بود ... حجله اي ديده نمي شد .. شايد سفرش هم داده بودند ... كوچه خلوت خلوت بود .. ظاهرآ همه به گورستان رفته بودند ... علي از دختر بچه كوچكي سراغ اهالي منزل رو گرفت .. دخترك با قيافه معصومانه اش گفت : همه رقته اند سر خاك ... علي پرسيد سر خاك كي ؟ .. دخترك همچنان خونسرد پاسخ داد : سر خاك شما ..!!

من درنگ نكرده ، و عازم تهران شدم ... بعد ها علي ماجراي حضورش در سر خاك خود رو با آب و تاب تعريف كرد ... راستي يادم رفت بگم ... از اهواز خيلي سعي كرديم به خانواده اش اطلاع دهيم .. اما به دليل حمله شديد ، ارتباطات آن روز قطع بود ...



ايام به كام




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه
عزیزم 2 ساعت است با سایت تو زندگی میکنم اصلا یادم رفت یک دنیا کار دارم چقدر آشنائی با شما برایم(آنهم از طریق نوشته هایت جالب بود)پیروز باشی.
علی رضا
سلام شما سرهنگ منوچهر شیراقایی را می شناسید
خدا به عذاب بعثی های پلید بیفزاید.دیدیم که صدام ملعون و اعوان و ظلمه جور به چه سرنوشتی گرفتار شدند.
در جنگ ايران و عراق صدام دستورات جنايت را صادر ميكرد و مردمش در ايران جنايت ميكردند.. رحم و مروت هم نداشتند .... من از عراق و عراقي متنفرم فكر كنم هر كس كه تو جنگ ايران و عراق عزيزانش رو از دست داده باشه اين حس رو بفهمه ،،، فقط يه علامت سؤال براي من هست كه چرا ما الان بايد دلمون براي اين عراقي هاي ملعون بسوزه ؟ صدام فقط جنايت كار نبود مردمش هم جنايت كار بودند ... لعن خدا بر همشون
پاسخ
سادات عزيزم .. من احساس شما رو درك مي كنم .. ولي عزيزم فراموش نكن ، آن هايي كه به جنگ با ايران مي آمدند ، مثل رزمندگان ما داوطلب نبودند ، بلكه به زور سرنيزه و تهديد وارد جنگ مي شدند .. هر كي هم سرپيچي مي نمود ، نه تنها اعدام مي شد ، خانواده اش هم مورد تعرض قرار مي گرفت . ولي با رفتن و اعدام صدام ، ديگه از اين خبر ها نيست .. مردم عراق خيلي زجر از دست حاكمان ظالم خود كشيده اند .
سادات عزيزم ... فراموش نكن ما مسلمان هستيم و دين به ما تكليف كرده است با همنوعان خود مهربان باشيم .. بر فرض هم آدم هاي خوبي نباشند ، ما مي توانيم با محبت كردن به آن ها ، به راه راست هدايت شون كنيم
بخروز خان باز هم ممنونم لذت بردم و متاسف شدم چون من دقیقا تشییع جنازه ایت الله محلاتی رو به خاطر دارم.
پاسخ
بله عزيزم .. واقعآ خيلي نامردانه عراقي ها هواپيماي او را سرنگون كردند
من شنيدم استاد ابراهيم حاتمي كيا سعي داره در فرصتي مناسب اين واقعه رو به تصوير بكشه .. منتها نگاه او كاملآ فرق مي كنه .. و همين نگاه باعث جذابيت فيلم و اصولآ كارهاي استاد حاتمي كيا مي شود
سلام کاپیتان
واقعا از وبلاگت لذت بردم. به نظر من اون دوستانی که به طرز نوشتن شما گیر داده بودند اشتباه کردند. قلمتون یه جوریه که گذر زمان رو حس نمیکنیم. خدا نگهدارتون باشه
پاسخ
دوست عزيز و گرامي
ممنون از اظهار لطف شما
واقعآ باعث شرمندگي من است وقتي بزرگواراني چون شما از بنده تعريف مي كنند .. اميدوارم لياقت اين همه محبت رو داشته باشم
ايام به كام
سلام
جناب مدرسی سرپرست را با ت مینویسند نه با ط
پاسخ
کوروش جان ممنون
حق با شماست بقدری تند تند می نویسم که گاهی اشتباهات فاحش این چنینی می کنم ..ظاهرآ شما فکر کردید من در تمام این 56 سال از عمرم همیشه سرپرست را غلط می نوشتم .. !!؟ که زحمت نوشتن کامنت را کشیدی ؟
اخرش بود
ba arze salam khedmate jenab aghaye modaresi besiar sepas gozaram az veblage zibayetan omid varam hamishe piruz bashid bavar konid ke bakhandan khaterate shoma ehsas mikonam ke dar irane azizeman hastam dar in ghorbat monese man site shoma ast hamishe zendeh bashid amoo behrooz ghorbane shoma shaun az paris
پاسخ
شوان جان نازنین
الهی فدای شما پسر عزیزم بشم
برای من خیلی باعث افتخار است که عزیزانی فرهیخته از هزاران کیلومتر دور تر خواننده سایت هستند
باور کن من هم به عشق شما جوان های عزیز و نازنین می نویسم
برات آرزوی موفقیت و تندرستی دارم
مواظب خودت باش .. خیلی دوستت دارم
سلام اقای مدرسی مگر اسم دوست دختر شما لیلا نبود پس چرا نوشتید ملیحه...
پاسخ
محمد جان ناراحت نشو ... معلومه نوشته های بنده رو به دقت نمی خوانی
عزیزم من در همین پست توضیح دادم که من تمام اسامی رو به خاطر حرمت به شخصیت خانم دکتر تغیر داده ام
در پست مربوط به سهید محلاتی نوشتم .. ملیحه .. در این نوشتم لیلا .. ممکنه دو سال دیگه بنویسم مریم !! ولی وقتی من ابتدا قید می کنم که اسامی رو تغیر دادم .. هر نامی رو می شه روی سوژه گذاشت
پس تکرار می کنم .. خانم دکتر نه لیلا بود نه ملیحه
اوه.......... معذرت می خوام.
در ضمن به خاطر مطالب زیباتون تشکر...
یا علی.
پاسخ
خواهش می کنم ... ممنون ار شما
سلام آقای مدرسی
مطالبتون بسیار زیبا و تاثیر گذار است
خیلی ممنون از اطلاع رسانی و قلم شیوا و رساتون
پاسخ
ممنون مهدی عزیز .. خیلی لطف داری
درود.
نمی دونم این پستتون چطوری از دستم در رفته بود!
مثل همیشه عالی بود.
پاینده باشید استاد...
ترجمه فارسی:
دزدیدن میگ-21:(بخش چهارم):
"منیر"میخواست بداند که نه تنها همسر و فرزاندانش بسلامت از عراق خارج شوند بلکه والدین و بقیه خانواده بزرگش نیز خارج گردند."جوزف" نیز همین را میخواست."جوزف" نگران بود که هر یک از اعضای خانواده که بداند که آنها در حال ترک عراق هستند این قضیه غیر قابل اجتناب بود که ممکن است بعلت طبیعت هر آدمی فرد دیگری غیر از خانواده در جریان قرار گیرد و کل ماجرا شکست بخورد.بنابراین به عده زیادی از افراد خانواده نگفتند که در حال ترک عراق می باشند.در مورد شخص "منیر رئوفه" نیز نه تنها اسرائیلیها موافقت کردند که پول خوبی بوی بپردازند و حفاظت کاملی نیز از وی بنمایند بلکه به او گفتند که تابعیت اسرائیلی -یک خانه و شغلی برای زندگی نیز دریافت خواهد کرد.ذهنیت "منیر رئوفه" آماده شد.در ملاقاتی با "موردخای هود" -فرمانده نیروی هوایی اسرائیل- نقشه فرار مورد بررسی قرار گرفت.وی میبایست مسیر زیگزاگی را بخاطر اجتناب از رادارهای عراقی و اردنی طی کند."هود" گفت:"میدانید که چقدر خطرناک است.900 کیلومتر پرواز است.اگر همقطارانت حدس بزنند که چه چیز در شرف وقوع است ممکن است هواپیماهایی برای سرنگونی شما بر فراز آسمان اعزام گردند اگر آنها موفق نشوند اردنیها این کار را میکنند.تنها امید شما اینست که خونسرد باشید و مسیر را دنبال کنید.آنها این مسیر را نمی شناسند."هود" ادامه داد :اگر بر اعصابت مسلط نباشی یک انسان مرده ای.یک دفعه که مسیر پروازی معمول خود را ترک کنی دیگر راه برگشتی وجود ندارد.بنظر میرسید که "رئوفه" از این موارد آگاه است و به سادگی پاسخ داد:"هواپیما را برای شما می آورم."در باقیمانده زمان اقامتش در اسرائیل وی و فرماندهان اسرائیلی چندین و چند دفعه نقشه فرار را مرور کردند."رئوفه" تعجب زده بود از اینکه میدید که آنها بیش از خود او از آنچه در پایگاه هواییش میگذرد آگاهند.نام کلیه پرسنل چه عراقی و چه روسی را میدانستند و همچنین نقشه داخلی پایگاه را.روال دقیق پروازهای آموزشی چه پروازهای طولانی در روزهای خاص و چه کوتاه در دیگر روزها.او میبایست روزی را انتخاب میکرد که اجازه پرواز طولانی را داشت."رئوفه" وزن آمریکایی به اروپا و از آنجا به عراق برگشتند.بزودی اعضا خانواده "رئوفه" شروع به ترک کشور نمودند.یکی بعنوان توریست -دیگری بخاطر معالجات پزشکی و غیره."منیر رئوفه" روز فرار را 16 آگوست 1966 تعیین کرد.نیروی هوایی اسرائیل در یکی از روزهای مقرر منتظر وی بودند.او از خدمه زمینی خواست که تانکهایش را با حداکثر ظرفیت پر کنند.چیزی که مستشاران روسی عموما باید آن را تایید میکردند.اما عراقیها از مستشاران روس خوششان نمی آمد و بنظرشان می آمد که به آنها اهانت میکنند.این قضیه بنفع "رئوفه" بود.بعنوان یک خلبان تکخال -خدمه خوشحال میشدند که دستورات وی را اطاعت کنند تا روسها را."رئوفه" مصمم بود اما هنگامیکه داخل میگ-21 شماره 534 قرار گرفت کمی ناراحت بنظر میرسید.میدانست که این آخرین پروازش با میگ است.490 لیتر بنزین که در داخل تانکهای اضافی در زیر بدنه هواپیما تعبیه شده بود وی را مطمئن میساخت که سوخت کافی را برای 900 کیلومتر پرواز تا ساحل مدیترانه در اختیار دارد.خلبان موتور را روشن کرد و پس از برخاستن به ارتفاع 30000 پایی اوج گرفت که ارتفاع ایده آل مصرف سوخت برای هواپیمای وی بود.پس از دور شدن از "بغداد" جهت را بسمت اسرائیل تغییر داد.خدمه رادار زمینی انعکاسی را روی صفحه راداربسمت غرب دیدند و با عصبانیت از وی خواستند که برگردد."آنها بوی هشدار دادند که سرنگونش میکنند."رئوفه" رادیو را خاموش کرد.وی فضای هوایی عراق را بدون هیچ مزاحمتی ترک گفت اما بر فراز "اردن" یک جفت جنگنده "هاوک هانتر" نیروی هوایی سلطنتی "اردن" میگ مزبور را که قراری برای پرواز آن گذاشته نشده بود رهگیری کردند.جنگنده ها تلاش کردند که با خلبان عراقی ارتباط برقرار کنند اما جوابی دریافت نکردند و با توجه به اینکه آرم کشور دوست را بر روی هواپیما تشخیص دادند به "رئوفه" اجازه دادند که براه خود ادامه دهد و احتمالا فکر کرده بودند که خلبان در حال انجام ماموریتی سری علیه اسرائیل است.......پایان بخش چهارم......
گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی
در 15 خرداد ماه سال 1326 در یکی از محله های تهران و در خانواده خضرایی که از خانواده های مذهبی و متدین بودند ، پسری متولد شد که نام او را محمود گذاشتند .
محمود دوران ابتدایی و متوسطه را در شهر تهران سپری نمود . وی بعد از اخذ دیپلم با توجه به علاقه وافری که به فراگیری علم ودانش داشت ، در کنکور سراسری شرکت نمود و در رشته مهندسی پذیرفته شد .اما به علت این که پدرش در تنگنای مالی قرار داشت نتوانست وارد دانشگاه شود . در این هنگان تصمیم گرفت که وارد دانشکده افسری نیروی هوایی شود . لذا در تاریخ هشتم ابان سال1345 وارد این دانشکده شد و در مهرماه سال 1348 با درجه ستواندومی فارغ التحصیل گردید .
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1387/07/04 و ساعت 17:18 | آرشیو نظرات
سردار شهید خضرایی 3
از آنجایی که علاقه زیادی به پرواز داشت ، تصمیم گرفت وارد دانشکده خلبانی شود و لذا برای ورود به آن جا اقدامات مقدماتی را طی کرد ، وی پس از طی آزمایش ها و معاینات مقدماتی وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و پس از گذراندن دوره مقدماتی پرواز در ایران ، برای فراگیری دوره پیشرفته پرواز به کشور آمریکا اعزام شد . محمود به علت این که بعد از فارغ التحصیلی از دانشکده افسری وارد دانشکده خلبانی شده بود به عنوان افسر ارشد به امریکا اعزام شد و شروع به یادگیری خلبانی در پایگاه " ریس" آمریکا نمود .
در آمریکا به خلبانان ایرانی پیشنهاد ورزش صبحگاهی را نمود تا با این کار روحیه دانشجویان ایرانی حفظ شود . همچنین برای این که بداند در کلیساها چه می گذرد ، بارها به آن جا می رفت و در مراسم آنها شرکت می کرد . تا این که از طرف کلیسا از محمود و تعدادی دیگر از دانشجویان ایرانی دعوت می شود که برای شرکت در یک گردهمایی و پاسخ به سوالات درباره دین اسلام به کلیسا بروند . در کلیسا محمود به سوالات مذهبی مسیحیان درباره دین اسلام پاسخ می دهد و حدود 25 دقیقه نیز سخنرانی مذهبی می کند . این سخنرانی چنان گیرا بود که بعد از ان تعداد زیادی از مسیحیان با سوالات متعدد به سراغ محمود می ایند و او نیز با متانت به تمام سوالات و شبهات آنها درباره دین اسلام پاسخ می دهد .
بعد از پایان دوره آموزش در سال 1351 موفق به اخذ گواهینامه خلبانی با هواپیمای "اف4" می شود و در بازگشت به ایران در پایگاه هوایی تهران مشغول به خدمت می شود . پس از مدتی به پایگاه هوایی بوشهر منتقل می شود و به دلیل توانایی بالایی که از خود نشان داد بعد از مدتی به عنوان رئیس دایره عملیات گردان شکاری این پایگاه منصوب میشود .
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1387/07/04 و ساعت 17:17 | آرشیو نظرات
سردار شهید خضرایی 4
در حالی که چند ماهی به پیروزی انقلاب اسلامی مانده بود ، طی فرمانی از خلبان پایگاه هوایی بوشهر خواسته می شود که هواپیماهای خود را به پایگاه هوایی چابهار منتقل کنند . در آن زمان با توجه به جو حاکم بر ارتش ، کسی حق اعتراض را نداشت ولی خضرایی و شهید طالب مهر ، شجاعانه از جای بر می خیزند و با صراحت اعلام می کنند که این دستور را اجرا نمی کنند . در این حین به آنها تذکر داده می شود :
- لغو دستور می کنید و می دانید چه عواقبی را در پی خواهد داشت ؟
- ( که این دو بزرگوار پاسخ می دهند ) . ما اهداف شوم شما را از این کار می دانیم . شما می خواهید با انتقال هواپیماها به چابهار ، آنها را بر روی ناو آمریکایی ببرید . این هواپیماها اموال بیت المال است و ما اجازه چنین کاری را نخواهیم داد .
این حرکت شجاعانه باعث شد دیگر خلبانان نیز اعتراض کنند و بدین ترتیب این پروازها لغو گردید . نقش شهید خضرایی در شکل گیری انقلاب بسیار چشمگیر بود . او با شنیدن فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر قیام طاغوت ؛ ارتش را رها کرده و به صفوف مبارزان می پیوندد . در اواخر بهمن ماه سال 1357 در حالی که چند روزی به پیروزی انقالب مانده بود ف وی در نقش رهبری گروهی از جوانان ، دست به تصرف کلانتری منطقه گرگان تهران می زند و در این کش و قوس از ناحیه دست نیز مورد اصابت گلوله قرار می گیرد . مجروح می شود . با پیروزی انقلاب او شروع به ارشاد خلبانان و نظامیان می کند و آنها را متوجه خیانت های طاغوتیان می نماید .
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1387/07/04 و ساعت 17:16 | آرشیو نظرات
سردار شهید خضرایی 5
با شروع غائله کومله و دمکرات عازم کردستان می شود و به عنوان یکی از یاران صدیق شهید چمران مشغول به خدمت می شود . او در کنار شهید چمران به عنوان افسر کنترل کننده زمین مشغول به خدمت می شود . کار او شناسایی و کنترل آتش هواپیماها برای زدن اهداف مورد نظر بر روی زمین بود .
با شروع جنگ تحمیلی از سوی عراق ، خضرایی نیز به عنوان یکی از خلبانان با تجربه نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به پایگاه هوایی همدان منتقل شد و پروازهای جنگی خود را آغاز نمود . در یکی از این پروازها هواپیمای او مورد اصابت گلوله قرار می گیرد ولی خضرایی با مهارت بالایی که در فن خلبانی داشت ، هواپیما را در حالی که یک چرخ نداشت به زمین می نشاند .
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1387/07/04 و ساعت 17:15 | آرشیو نظرات
سردار شهید خضرایی 6
در اواخر سال 1359 نیروی هوایی تصمیم می گیرد با عملیاتی عمقی در خاک عراق در یک اقدام بی سابقه پایگاه الولید در غربی ترین نقطه عراق را بمباران کند . برای این کار باید بهترین خلبانان نیروی هوایی انتخاب می شدند . از این رو خضرایی هم به عنوان یکی از خلبانان برای انجام این عملیات انتخاب می شود . در روز موعود تمامی هواپیماها به پرواز در می آیند . خضرایی نیز هدایت یکی از فانتوم ها را بر عهده داشت . بعد از دو مرحله سوخت گیری هوایی ، فانتوم ها به پایگاه الولید می رسند . در این هنگام فانتوم ها به سه دسته تقسیم می شوند و به هر سه پایگاه الولید حملیه می کنند . خضرایی هم به خوبی ماموریت خود را انجام می دهد و به سمت تانکرهای سوخت رسان گردش میکند . در این هنگام که پدافند پایگاه ها دیوانه وار و به هدف شلیک می کردند ، ناگهان تعدادی گلوله ضد هوایی به هواپیمای خضرایی بر خورد می کند . هدایت هواپیمای آسیب دیده ان هم در شرایطی که باید نزدیکبه 500 کیلومتر مسیر را طی کند ، کاری بسیار دشوار بود ولی خضرایی مصمم بود که هواپیما را به هر قیمت به ایران برساند . بعد از سوخت گیری هوایی سوم ، به سرعت به مرزهای ایران می آید و در نهایت با رشادت و شهامت خاص هواپیما را سالم بر زمین می نشاند .
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1387/07/04 و ساعت 17:15 | آرشیو نظرات
سردار شهید خضرایی 7
از یکی از دوستان ایشان نقل شده است که یک بار در پایگاه به صورت آماده باش بودیم که در ساعت 4 صبح صدای آزیر اضطراری شنیده شد . بلافاصله به اتفاق خضرایی به پرواز در آمدیم . بعد از ماموریت تازه هوا در حال روشن شدن بود که او گفت : موافقی نماز را همین جا بخوانیم ؟ گفتم : خیلی خوبه ، از این بهتر نمیشه ! .
گفت پس اجازه بده با رادار صحبت کنم و به سمت قبله پرواز کنیم . پس از هماهنگی با رادار ، سمت قبله را برگزیدیم ، ابتدا او نمازش را خواند و آن گاه من هم نمازم را بجا آوردم . پس از ادای نماز ، او با صدای گیریایش با خدای خود مشغول مناجات شد و آن گونه ملتمسانه سخن می گفت که من را هم تحت تاثیر قرار داد .
این نماز یکی از نماز های منحصر به فردی بود که هرگز آن را فراموش نمی کنم. چقدر دل انگیز و زیباست خلوت با خدا در دل آسمان . گویی روحمان نیز همچون جسم پرواز می کرد و خدایی شده بود . انگار به زمین تعلق نداشتیم و دوست داشتیم برای همیشه در اسمان پرواز کنیم .
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1387/07/04 و ساعت 17:12 | آرشیو نظرات
سردار شهید خضرایی 8
عملیات بزرگ دیگری در نیروی هوایی با موفقیت انجام شد . در این عملیات نیز خضرایی حضوری فعال داشت ، ولی هنگام برگشتن او مورد هدف موشک زمین به هوا قرار می گیرد . وی با سختی هواپیما را تا ایران هدایت می کند و در آن جا اقدام به خروج اضطراری از هواپیما می کند که به دلیل برخورد دستش با کابین در هنگام خروج اضطراری ، دچار شکستگی دست می شود .
بعد از این ماجرا اوبه همراه تعدادی از خلبانان نیروی هوایی برای تجدید میثاق و بیعت و دیدن حضرت امام (ره) به جماران می روند . در بیت امام (ره) ، او چون دچار شکستگی دست شده بود ، دست آسیب دیده را ه گردن آویزان کرده بود .
حضرت امام (ره) رو به او می کند و می فرماید :
- فرزندم چی شده ؟ دستت چی شده ؟
- خضرایی در پاسخ عرض میکند : هواپیمایم مورد اصابت قرار گرفته و سقوط کرده ام .
- حضرت امام تاملی می کنند . می فرمایند : فرزندم تو سقوط نکردی ، تو صعود می کنی !
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1387/07/04 و ساعت 17:8 | آرشیو نظرات
سردار شهید خضرایی 9
چند روزی از این دیدار نگذشته بود که بنی صدر ( رئیس جمهور مخلوع ایران ) مخفیانه از ایران فرار کرد . غوغایی به پا شده بود و از هر سو موج انتقادات به سمت شهید فکوری سرازیر شده بود که البته تمام این اتهامات واهی بود . به هر حال شهید فکوری به خاطر این ماجرا از سمت خود استعفاء کرد و به دنبال انتخاب فرمانده جدید نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و تغییراتی که در نیرو اعمال شد ، خضرایی به درجه سرهنگ دومی ارتقاء پیدا کرد و همزمان به عنوان فرمانده پایگاه هوایی همدان نیز منصوب شد . او به مدت دو سال ، از سال 1360 تا 1362 عهده دار این مسئولیت بود .
پایگاه شکاری همدان به عنوان قطب مهمی محسوب می شد و بسیاری از مناطق غرب کشور را پوشش می داد . با حضور وی تحولاتی در این پایگاه ایجاد شد و پایگاه شکاری همدان در زمان فرماندهی او عملیات بزرگی را علیه دشمن بعثی انجام داد .
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1387/07/04 و ساعت 17:7 | آرشیو نظرات
سردار شهید خضرایی 10
در سال 1362 خضرایی از سوی فرماندهی نیروی هوایی به سمت فرماندهی پدافند هوایی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد و این انتخاب به این دلیل بود که او قبل از آن که یک خلبان باشد ف یک افسر کنترل شکاری بود نیز بود و اشراف خوبی بر پدافند داشت .
در اواخر سال 1363 به سمت فرمانده مرکز آموزش های هوایی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد و تا زمان شهادت در همین پست خدمت می کرد .
در همین زمان تحولات بزرگ در این مرکز انجام می پذیرد و او توانست خدمات ارزنده ای را در این مرکز انجام دهد و از خود یادگاری مناسبی بر جای بگذارد .
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1387/07/04 و ساعت 17:6 | آرشیو نظرات
سردار شهید خضرایی 11
در دو ماه آخر عمرش ، مرتبا می گفت مدت زیادی این جا نیستم و پی گیر کارها بود . مرتب به مناطق جنگی پرئاز می کرد . تا این که روز وصال می رسد .
تصمیم گرفته می شود با توجه به شروع عملیات والفجر 8 ، عده ای از یاران امام برای بازدید مناطق جنگی به اهواز بروند . قرار می شود که خضرایی هم با این جمع به اهواز برود .
صبح روز 28 بهمن ماه سال 1364 خضرایی در حال ترک منزل ، از همسرش وصیتنامه اش را طلب میکند و آخرین تغییرات را در آن اعمال میکند .
با عزیمت به فرودگاه مهرآباد تهران ، هواپیمای مسافربری به مقصد اهواز به پرواز در می اید . همه چیز به خوبی پیش می رفت که ناگهان اهواز مورد حمله هوایی قرار می گیرد و یکی از جنگنده های دشمن در استانه ظهر هواپیمای مسافربری حامل آنها را در آسمان شهر اهواز هدف قرار می دهد و تمامی نفرات حاضر در هواپیما شهید می شوند و به ملکوت اعلی می پیوندند .
در این پرواز سرهنگ محمود خضرایی به همراه آیت الله محلاتی و تعدادی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی و قضات دیوان عالی کشور شهید می شوند . هنگامی که پیکر مطهر او را پیدا کرده و آن را مشاهده می کنند ف می بینند که در یک دست تسبیح و در لابه لای انگشتان دست دیگرش ورقهای قرآن بوده است . شهید خضرایی به آرزوی خود رسیه بود . او بارها می گفت :
- من دوست ندارم که بر روی زمین بمیرم ، دوست دارم تا در آن بالا بمیرم .
و حقیقتا که چه خوب شهید شد و چقدر زیبا به آرزوی خود رسید ، درآن بالاها در حال راز و نیاز با خدای خود به این مقام عالی نائل آمد .
پاسخ
دوست عزیز و نازنین
ممنون از ارسال این کامنت ها
اما تعجب می کنم چرا به جای استفاده از نام شریف خودت ، اسم بنده را قید کردی .. !!؟ به هر حال از ان جا که مربوط به زندگی پر افتخار یکی از شهدای دلاور است .. من آن را منتشر می کنم
سلام
واقعا زیبا مینویسید,ادم اصلا گذشت زمان رو احساس نمی کنه.
دستتون درد نکنه
پاسخ
سپاسگزارم یاسمن جان نازنین
چشمان شما زیبا می بینند عزیز .. من کار خاصی انجام نداده ام
ممنون از حضورتون
سلام
پدر بنده نیز در آن هواپیما بودند و شهید شدند .الان که این نوشته رو خوندم دلم برای پدرم خیلی تنگه و نفسم بالا نمیاد
پاسخ
فدات بشم محمد مهدي عزيزم
اي كاش به من نمي گفتي .. اشگ مجال نوشتن را نمي دهد
پسرم سرت رو بالا بگير .. و افتخار كن كه پدرت در راه حق و مظلومانه شهيد شد .. من دست شما پسر نازنيم رو مي بوسم .